پس به هيچچيز مقيّد [ نبايد بود ] و حرّيت حاصل بايد نمود ، تا سدّهاى وهميّه و خياليّه از پيش برخيزد و كوههاى هستى بر باد فنا رود ، كه گفتهاند : « همم الرّجال تقلع الجبال » .
و مقرّر است كه مرغ به بالوپر پرواز كند و مرد به همّت و آن مبدأ گذشت از شهوات و لذّات است . للمولوى :
ترك شهوتها و لذّتها سخاست * هركه در شهوت فروشد برنخاست
و هركس در هر مقامى كه ماند و از آن نتوانست گذشت از بىهمّتى بود . پس به هيچ مرتبه و حالى تسلّى يافته و خورسند مباش ، و هرگز يافتم و رسيدم مگو تا بيشتر بيابى و به بيشتر برسى . للشيخ المرحوم :
اندرين ويرانهء پروسوسه * دل گرفت از خانقاه و مدرسه
نى ز مسجد طرف بستم نى ز دير * نى ز خلوت كام بر دم نى ز سير
عالمى خواهم ازين عالم بدر * تا به كام دل كنم خاكى بسر
تا موسى دل نعلين تعلّق كونين از پاى همّت نكند و عصاى عقل جز وى معاشى از دست معنى نيفكند عبورش به وادى عشق و عروجش بهطور توحيد دست ندهد و به مقام استماع حقايق و به شجرهء معرفت نرسد .
و جمع امور دنيويّه و دينيّه را كه نيك نظر مىكنى و ملاحظه مىنمايى بىپايمردى همّت و بىدستيارى گذشت هيچ كارى پيش نرود ، زيرا كه اطلاع بر معارف اصوليّه و فروعيّه و تحصيل علم بر مطالب كليّه و جزئيّه و عمل به مقتضاى علم بىگذشت از راه نفس صورت نبندد و بىآن به مطلب اعلى نتوان رسيد .
و ابو حامد غزالى در رسالهء سرّالعالميناش آورده است كه پدر سكندر ذو القرنين مردى جولايى بود بمرد و وى يتيم بماند و خورد سال ، مادرش وى را در قسطنطنيّه به بيت الصّنائع برد تا صنعتى اختيار كند و وى از علوّ همّت به هيچ حرفه سر فرونياورد ، تا آنكه به زرگران رسيد ، تاجى مرصّع براى سلطان وقت ساخته بودند آن را برداشت و بر سر نهاد و به مادر رو كرد كه اين را مىخواهم ، يعنى صنعت سلطنت و پيشه فرمانروايى .
يكى از دانايان كه يونان باشد در آن مكان حاضر بود ، ( 284 ) چون از وى آن را مشاهده نمود پيش وى رفت و از وى براى خود و اولاد خود امان طلبيد ، زيرا كه از