پس پاك و بىغش باشد و از طعن طاعن و مدح مادح لاغر و فربه نباشد ، بلكه خريدار طعن بايد بود و ادبار بر مدح بايد نمود ، كه اصلاح حكمت در اين است .
در كتاب اخلاق ناصرى مرقوم است كه اقليدس حكيم سفهاى شهر در خلأ به مزد گرفتى تا در ملأ او را توبيخ و تشنيع كنند ، و آن نفس او را تنبيه و گوشمالى بود .
هرگاه عقلاى عصر ما اين خدمت به مفت با كسى بجا آرند منّت بايد داشت .
دشمنان زمان به مذهب من * دوستانند و دوستان دشمن
و معتقد براى خود سود مىكند و براى تو زيان و منكر برعكس آن . للمولوى :
هركه را مردم سجودى مىكنند * در نهادش آتشى مىآكنند
وين جفاى خلق با تو در جهان * گر بدانى گنج آمد در نهان
پس تلافى بدى مردم به نيكى بايد كرد ، و اگر قوّت آن را ( 277 ) ندارى كه چنان بينى و چنين كنى احسن و اصلح به حال تو آن است كه معتكف و منزوى شوى و روى كسى نبينى و حرف كسى نشنوى و با خاطر جمع با خداى باشى تا به اين مقام برسى .
سحرگه رهروى در سرزمينى * همىگفت اين معمّى با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه بماند اربعينى
درونها تيره شد باشد كه از غيب * چراغى بركند خلوتنشينى
و چون يك چراغ دلى روشن شود از آن چندين چراغهاى دلها روشن تواند كرد و به روشنايى آن قبل از موت طبيعى به موت ارادى راهى به عالم باطن توان برد .
سبحان اللّه تا در اين عالمى آن عالم باطن نمايد و چون به آن عالم رفتى اين عالم باطن در نظر آيد ، چنان كه تا در خوابى آن عالم شهادت بود و اين غيب و چون بيدار شدى اين شهادت شود و آن غيب ، و چون صفحهء ورق كه تا در اين رو در مطالعهاى آن روى ديگر را پشت خوانى ، و چون بگردانى آن را روى نامى و اين را پشت دانى .
مغرور مشو بدين كه خواندى ورقى * ز آن روز حذر كن كه ورق برگردد
و هرچه در اين رو با قلم موافقت خواهش نفس نوشته باشى در آن رو برعكس نمايد ، و آنچه به عكس خواهش نفس با خامهء مخالفت ثبت كرده باشى در آن رو درست آيد .
پس اى رهرو به هر حالت كه هستى * خلاف نفس پيرو شو كه رستى