از قصهء موسى كليم و كلب گرگين . و در كتاب افلاطون به شاگردش ارسطاطاليس مذكور است كه امروز در اين جهان به نظر حقارت به كس منگر كه فردا به جهانى روى كه در آن گدا و پادشاه يكسان باشند . اى بىدرد دلسرد ، درد و سوز بيار تا بفهمى كه چه مىگويم و ( 279 ) و مرد اين راه شوى و برگرد سر هر ذرّه بگردى . للمولوى :
يك شبى مجنون سگى را مىنواخت * بوسهاش مىداد و بيشش مىگداخت
پيش او مىبود خاضع در طواف * هم جُلاب شكرش مىداد صاف
بوالفضولش گفت : اى مجنون خام * هين چه شيداييست كه مىورزى مدام
پوز سگ دايم پليدى مىخورد * مقعد خود را به لب مىأسترد
عيبهاى كلب يكيك مىشمرد * عيبدان از غيبدان بويى نبرد
گفت مجنون : تو همه نقشى و تن * اندر آ و بنگرش از چشم من
هان طلسم بستهء مولى است اين * پاسبان خيمهء ليلى است اين
آب رود نيل بر قبطيان خون مىنمود و سبطيان را آب حيات بود . و هيچ موجودى نبود كه در خلقت وى حكمتى نباشد ، به گلبن كه رسيدى گل به چين و از خار بگذر .
نقل است كه از بابا فرج اللّه تبريزى پرسيدند كه در خلقت كافر حربى چه مصلحت و حكمت مىبينى ؟ فرمود كه دو مصلحت در وى مىبينم كه در هيچ نبى و ولى نمىبينم . گفتند : آن كدام است . گفت : اين است كه قاتلش غازى است و مثاب و مقتولش شهيد است و مأجور .
نظر پاك اينچنين بيند * نازنين جمله نازنين بيند
اگر دردى از جام مستان بادهء بيخودى به كامت رسد بيقين دانى و در شك نمانى كه حق با اين حقّانيان بوده است .
زاهد به خرابات درآراست مترس * ترسى كه در اين راه خطرهاست مترس
آنكس كه ز ترس او نيايى برما * پنهان ز تو در خرابهء ماست مترس
آرى ، « أنا عند المنكسرة قلوبهم » حديث قدسى است . بلى ، گنج اندر خرابه مىباشد .
بستن عهد و شكست دل خوش است * خاطر خرم به ريز گل خوش است .
و كرامات اوليا را حق بايد دانست و استبعاد نبايد كرد ، زيرا كه خواجه نصير طوسى ،