تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
آن طبيبان طبيعى ديگرند * كه به تن از راه نبضى بنگرند ما به دل بىواسطه خوش بنگريم * كز فراست ما به عالىمنظريم آن طبيبان را بود بولى دليل * وين طبيبان را بود وحى جليل ما طبيبانيم شاگردان حق * بحر قلزم ديد ما را فانفلق الصّلا بيمارى ناسور را * دار وى ما يك به يك رنجور را
و مريض و سقيم را تسليم حكيم و طبيب بايد شد و از مراد خود بايد مرد ، مثل ميّت در دست غسّال ، كه گفته‌اند : « الإرادة ترك الإرادة » . تا كار پيش رود ، و خود را دردمند و مستمند بايد نمود تا وى بر سر رحم آيد و نفس وى را به مقام « موتوا قبل أن تموتوا » رساند .
هركه را دردى دوا او را بود * هركجا پستى است آب آنجا رود خواجهء بشكسته بند آنجا رود * كاندر آنجا پاى اشكسته بود
و فقر و نيستى پير كامل سواد اعظم است و دار السّلطنهء پادشاه ، كه هر دوا و دارو كه بايد در آن به دست آيد ؛ وجود هستى مربّى ناقص ده و روستاست كه در آن اسباب علاج ناياب بود . پس اگر انسانى نه حيوان ، مدنى طبع باش ( 269 ) و به دهكده قانع مباش . للمولوى :
ده مرو ، ده مرد را احمق كند * عقل را بىزيب و بىرونق كند وه چه باشد مردنا و اصل شده * دست در تقليد و در حجّت زده عامه را تقليدشان بر باد داد * كه دو صد لعنت برين تقليد باد
پس اى عزيز من ، قدر خود بشناس و عمر گرانمايه به هرزه مفروش و كلام با اهتمام : « لو لا المربّى لما عرفت ربّى » بشنو ، و « اطلبوا العلم و لو بالصّين ، و « من المهد إلى اللّحد » ياد گير ، از پى مربّى برو و خود را از اين زندان وارهان .
در آ در زمرهء « أَوْفُوا بِعَهْدِي » * اگر مردى بده دل را به مردى
تا آنكه مرد شوى . للمولوى :
اى خنك آن‌كس كه از خود رسته شد * در وجود زنده‌اى پيوسته شد موم و هيزم چون فداى نار شد * جسم ظلمانى او انوار شد