( بقره ، 200 ) نص قاطع است بر جواز ذكر جهر ، زيرا كه سبب نزول آيات آن شد كه جمعى از اعراب بعد از اتمام مناسك حجّ در باب بنى شيبه بر بلندى ايستاده به آواز بلند ذكر انساب آباء و اجداد خود مىكردند . حق سبحانه از آن منع نمود و فرمود كه مثل آن خداى را ياد كنيد ، بلكه سختتر و بلندتر از آن .
نسب چبود مناسب را طلب كن * به حق روآور و ترك نسب كن
به بحر نيستى هر كو فروشد * فلا انسابَ نقد وقت او شد
و صاحب انصاف را در اثبات مطلب مذكور همين آيت كافى است ، و مروى است كه : « انصاف بالاى طاعت است ( 263 ) .
گر ز تو انصاف آيد در وجود * به كه عمرى در ركوع و در سجود
مروى است كه ذكر خدا در پهلوى شيطان چنان كار كند كه مرض خوره و آكله در تن آدمى . چون در فرقان سديد در مذمّت منكران و مكرهان ذكر وارد است كه :
« وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ »
( زمر 45 ) .
يعنى : چون ياد كرده شود خداى تعالى به وحدانيّت گرفته و مكدّر گردد خاطرها و دلهاى آن كسانى كه ايمان به آخرت ندارند و رميده شوند و دور گردند از سماع ذكر خدا .
اولى و احوط آن است كه منكر ذكر جهر از سر اكراه و انكار آن برخيزد و از استماع آن دلگير نباشد و نرمد .
و چون كسى را بر ذكر خفى اطّلاع نبود ظاهر است كه اين كدورت خاطر و تنگى دل مشركان كه قرآن مخبر از آن است از شنيدن ذكر جهر بوده است و رفع صوت در ذكر ، نه به قصد شنوانيدن داناى آشكار و نهان است ، چه
« إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما يَخْفى »
( اعلى 7 ) مشهود نقل و عقل است ، بلكه براى راندن و رهانيدن نفس امّاره و ديو مكّاره از سراى وجود و خانهء دل ، و بعضى را خوف الهى باعث فرياد مىشود ، و گاهى هم شوق ذاكر را به فرياد مىآرد .
به همه حال از انصاف مگذر ، اگر خود به دوام ذكر مشغولى و انكار جهر كنى خوشت باد اگرچه از كار خود باز مىمانى . و اگرنه خود ذكر خفى نمىكنى و ذكر جهر ديگران را نيز انكار مىنمايى اين غايت بىانصافى است . و اگر با طعن زبان