بينش ايشان بود به ظهور تقديس و تنزيه او از جميع آنچه بدان موصوفش مىساخت يا بيشتر ( 231 ) از آن .
حجب رفت يكسو ز پيش نظر * بصر شد بصيرت بصيرت بصر
جمالى هويدا شد از كائنات * كه بىاو ندارند اشيا حيات
خوشا آنكه طى كرد اين راه دور * به آخر بيرون شد ز ظلمت به نور
و اين طايفه نيز منقسم بر دو قسم شدند .
[ قسم ] اوّل خواصّاند كه جميع مدركات بصر از حجب ظلمانى و نورانى از پيش نظر ايشان برخاسته است و محترق و ممتحق گشته و منثور و متلاشى ده و ليكن به ملاحظهء جمال و قدس قدّوس و مشاهدهء ذات خود مستغرق در الهيّت به سبب وصول به حضرت الهيّت اشتغال دارد و به جز هستى همهء مبصرات در بصيرت او فنا پذيرفته بود و به غير از تعيّن خاصّ وى را پرده نمانده باشد .
تو را چون تو حجابى نيست در پيش * ببر زنهار چون اغيار از خويش
همان بهتر كه با خود هم نسازى * چو خود را باختى داناى رازى
چرا از هستى خود زير بارى * اگر مردى بگير از خود كنارى
چو بگرفتنى كنار از خويشتن هم * بگردى در حريم دوست محرم
[ قسم ] دوم ، خاصالخاصّاند كه از قيد خودبينى رستهاند و به واحد حقيقى پيوستهاند و از غايت محو و نهايت فنا شاهد و مشهود را عين يكديگر يابند و محبّ و محبوب را يك حقيقت بينند . و معين آيهء كريمهء
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
ذوق و حال ايشان باشد .
و تحقيق اين مطلب فىالجمله در فصل اوّل گذشت و كيفيّت اطلاق اتّحاد برين حالت نيز مذكور شد . و بسيار حماقت و پربلاهت بايد تا آدمى با وحدت وجود خيال حلول كند يا گمان اتّحاد برد ، چه كه هيچيك از آن هر دو ، بىتعدّد ، صورت نبندد . پس حلول و اتّحاد نزد اصحاب ارشاد و ارباب توحيد كفر و زندقه بود .
حلول و اتّحاد از غير خيزد * ولى وحدت همه از سير خيزد
حلول و اتّحاد اينجا مُحال است * كه در وحدت دوئى عين ضَلال است