خداوند خود كنند مگر جهت « فوق » را كه تخصيص دهند وى را بدان ، زيرا كه عقيدهء ايشان آن است كه چيزى كه منسوب به جهات نبود و در خارج يا داخل عالم نباشد پيش ايشان آن چيز وجود ندارد و هست نباشد هرگاه مخيّل نبود . و اينقدر ندانند كه درجهء اوّل معقولات گذشتن از انتساب به جهات بود .
بنده بند جهات كى گردد * اصل جوكى به كرد مىگردد
حس تو را در جهات اندازد * زانت ( 228 ) در نفى ذات اندازد
اگر از عقل بهرهور هستى * زود از عقبهء جهت رستى
ورنه ماندى در اين مغازهء تنگ * ديده اعمى و پاى رفتن لنگ
صنف سوم : جماعتىاند كه محجوب باشند از معرفت حضرت احديّت به سبب انوار الهيّه كه مقارن باشد به مناسات فاسده مظلمه عقليّه
پس بپرستيدند معبودى را كه سميع و بصير و متكلم و عالم و قادر و مريد و حىّ باشد و منزّه از جهات بود ، و ليكن اين صفات را قياس به صفات خود كردند تا آنكه بعضى از ايشان بتصريح مىگويد كه : « كلامه ككلامنا » ، و ديگرى مىگويد كه : « كلامه كحديث نفسنا بلا صوت و حرف » .
و همچنين اگر از ايشان تحقيق معنى سمع و بصر و حيات پرسى رجوع به تشبيه كنند به حسب معنى ، اگرچه منكر آن باشند به اعتبار لفظ ، زيرا كه اصلا ادراك نكردهاند معنى اين اطلاقات را در حقّ حضرت حق تبارك و تعالى . و مثل اين مىگويند در باب ارادهء وى ، و برآنند كه آن نيز مانند ارادهء حادث بود و عبارت باشد از طلب و قصد همچون طلب و قصد ما . و اين عقايد مذاهب مشهوره است و احتياج به تفصيل ندارد .
و حجاب اين طبقه پارهاى از انوار صفات بود مقارن با ظلمت مقايسات عقليّه . و از اصناف قسم دوم باشند كه محجوبند به نور مقرون با ظلمت .
قياس عقل را بگذار در راه * كه اندازد تو را ناگاه در چاه
مدان چون وصف خود اوصاف حق را * مبين چون تيرهء خود صاف حق را
چرا كردى حجاب خويشتن نور * فتادى از طريق اهتدا دور