ظهور همگى مخصوص به آفتاب نبود و مهر منير بدان منفرد نباشد ، بلكه آن در غير وى نيز بهم رسد و نيكو نبود كه پروردگار را در نورانيّت شريكى و انبازى بود ، پس به ناچار به قصد فرار از اين معنى به عبادت نور مطلق كه جامع جميع انوار عالم بود مشغول گشتند و پنداشتند كه مگر آفريدگار عالم و عالميان اوست ، و هر خيرى و نيكى كه به وجود آيد از وى صدور يابد ، بعد از آن ديدند كه در عالم شرّ و بد نيز بسيار بود و انتساب آن به معبود خود مستحسن نديدند و وى را از مصدريّت شر منزّه دانستند . پس ناچار ميان آن ( 227 ) نور و ظلمت به منازعه رفتند و مكوّنات و حادثات عالم را به هر دو حوالت كردند و آنچه از آن خير و علائم بود به نور نسبت دادند و وى را يزدان خواندند و هرچه شرّ و ناملائم بود به ظلمت منسوب ساختند ، و او را اهرمن ناميدند . و نام اين طائفه « ثنويّه » بود . و تو را اين مقدار در تنبيه بر حال اين صنف كافى است و اگرنه ايشان بيشتر از آنند كه مذكور شد . نظم :
زهى جاهل تنگ چشم ركيك * كه گويى به نور است ظلمت شريك
سرائى است بس تنگ دار فنا * نگنجد در و تيرگى و فيا
علاجى بكن ديدهء خويش را * مقلّد مشو نفس بدكيش را
ز انديشهء فاسد و جهل تام * تو را نور ظلمت نمايد مدام
برى نام نور و ظهور از خرد * به ظلمت تو را واهمه مىبرد
ز وهم و ز پندار بگذر مگر * كنى روشن از نور يزدان بصر
صنف دوم : از آن اصناف ثلاثه طائفهاىاند كه محجوب باشند به سبب بعضى از انوار كه مقرون به ظلمت خيال بود .
و ايشان فرقهايند كه از عالم حسّ گذشتهاند و اثبات كردهاند وراى محسوسات امرى را و ليكن از خيال عبور ننمودهاند . پس عبادت كنند و بندگى نمايند موجودى را كه بر عرش قاعد بود و احسن و اعلم ايشان « جسميّه » اند » .
پس از ايشان اصناف « كراميّه » به همگى . و مرا ممكن و ميسّر نيست كه شرح مقالات و ملاهى ايشان كنم ، چه در بسيار سخن گفتن فائدهاى نبود ، و ليكن بايد بدانى كه بلنددرجهترين ايشان آن طبقهاند كه نفى جسميّت و جميع عوارض آن از