و ايشان سه صنف باشند ، صنفى را منشأ ضلالت ظلمت حسّ بود ، و صنفى را مبدأ كورى قوّت خيال باشد ، و صنفى را مناط تيرگى قياسات فاسده عقل بود .
و ايشان نيز چند طائفهاند كه هيچيك از آنها خالى نباشد از گذشت التفات به نفس خود و از شوق و ذوق به معرفت آفريدگار خود ، و بدايت درجات ايشان عابدان اوثان و آخر آن آتشپرستان باشند ، و ما بين اين هر دو مراتب متفاوت بود .
صنف اوّل را منشأ ضلالت حس بود و آن شش طايفه است
و طائفهء اوّل : كه پرستندگان بتاناند اينقدر دانستهاند كه ايشان را پروردگارى هست كه واجب و لازم بود ايثار و اختيار آن كردن بر نفسهاى مظلمهء خود و وى را عزيزتر از هر عزيزى و شريفتر از هر شريفى و نفيستر از هر نفيسى دانند از نفايس عالم حسّ ، از آنكه به سبب ظلمت حسّ از عالم ملك تجاوز نكرده باشند ، پس فرا گرفتند و بساختند و پرداختند از انفس جواهر و اعزّ آن ، چون نقره و طلا و ياقوت ، اشخاص معيّن چند مصوّر به نيكوترين صورتها و آنها را به خدائى قبول كردند و بپرستيدند و در پس پردهء عزّت و جمال مغرور و محجوب ماندند ، ( 224 ) . و اگرچه عزّت و جمال از صفات ذو الجلال متعال و انوار او بود و ليكن ايشان آن را ملحق به اجسام مخصوصه ساختهاند و از صورت به معنى نپرداختهاند ، به شومى سواد حسّ كه نسبت به عالم روحانى عقل ظلمت باشد و تيرگى نمايد .
آن سوى حس عالم توحيد دان * گو يكى خواهى بر آن جانب بران
حسّ تو را از ظلمت اندازد به چاه * كى توان در تيرگى رفتن به راه
بگذر از احساس حيوانى و همى * تا بيانى درك انسانى همى
طائفهء ديگر : جماعتىاند از اقاصى و اعالى ترك كه ايشان را ملّتى و شريعتى نبود و اعتقاد ايشان اين بود كه ايشان را آفريدگار خوبتر از هر خوبى و محبوبتر از هر محبوبى . پس چون انسان جميلى يا شجر موزون خوشنمايى يا اسب نفيسى يا غير آن از ساير اشياء جميله كه در غايت جمال بود مشاهده نمايند ، وى را سجده كنند و گويند كه اين پروردگار ماست ، و حجاب ايشان نور جمال با ظلمت حس بود . و ايشان در ملاحظهء نور ادخل و اقرب از عبدهء اصنام باشند ، زيرا كه ايشان پرستش