ليك در دين چون خرلنگ آمدى * خاك بر فرقت كه بس ننگ آمدى
و كدام ظلمت برتر و بيشتر از اين بود كه آدمى به مرتبهاى كور دل شود كه نداند و نبيند كه سيم و زر به جز سنگ و حجر نبود و ميل آدمى نه به ذات آن بود ، بلكه به صفت قضاى حاجات كه با وى ممكن باشد بدان رغبت افتد و چون به ما يحتاج مصروف نگردد و در خاك يا صندوق مدفون و مخزون ماند ، ميان آن و ساير احجار چه تفاوت .
زر از بهر خوردن بوداى پدر * ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
اين همه غلط بينى و نابينايى ثمرهء شجرهء زقّوم حرص و هوس بود . و اكثر نزد آن كس كه از غواشى نفسانى و وساوس شيطانى فارغ و آسوده بود حقيقت حال بدين منوال است كه مىشنوى ، بيت :
شنيدم كه در روزگار قديم * شدى سنگ در دست ابدال سيم
مپندار كه اين قول معقول نيست * چه راضى شدى سيم و سنگت يكى است
چون طفل اندرون دار و از حرص پاك * چو مشتى زرش پيش باشد چه خاك
فإن أردت أن تصير من الأبدال فحوّل أخلاقك إلى أخلاق الأطفال .
و فرقهء چهارم برتر و بالاتر از اين جماعت رفتند و گمان بردند كه مگر بهترين حالها و شريفترين كمال وسعت منصب و درجت عزّت و جاه و انتشار آوازه و نام و كثرت اتباع و اشياع و نفاذ امر مطاع بود . پس ايشان را پندارى هيچ همّى و غمّى نيست بجز آنكه خواهند كه اساسهء بزرگى و آثار عزّت خود را به مردم وانمايند ، پس به عمارت ( 222 ) سرايهايى و اسباب تجمّل پردازند و ظواهر خود را كه مطارح أبصار ناظران بود بدانچه توانند بيارايند و به گرسنگى صبر كنند و به برهنگى نتوانند تا مبادا كه خلق به نظر حقارت بديشان بنگرند .
و اصناف اين گروه از حساب و شمار بيرون باشند و همهء ايشان محجوب ماندهاند از حضرت حق ، به نكبت ظلمت محض نفوس مظلمهء خود . و تعداد آحاد طوايف بعد از وقوع تنبيه بر اجناس آن بىمعنى بود ، از آن در آن باب خوض نمىرود .
منصب دنيا نمىدانى كه چيست * من بگويم با تو يك ساعت بايست
آنكه بندد از ره حق پاى مرد * آنكه سازد كوى حرمان جاى مرد