در مرتبهء انعام و بهايم باشند ، بلكه خسيستر از آن ، و كدام ظلمت را تيرهتر از اين توان گفت . پس محجوب بودن اين فرقه به ظلمت محض بود .
چون تو دارى شهوت تنپرورى * لاجرم از دين و ايمانى برى
گر همىخواهى حيات و عيش خوش * گاو نفس خويش را اوّل بكش
فرقهاى ديگر كه پنداشتند كه مگر سعادت عظمى غلبه و استيلا بر خلق و قتل انفس و نهب و غارت اموال و اسير كردن عيال ايشان باشد . و اين مذهب اعراب و اكراد و اجلاف و بيشترى از احمقان هر قومى باشد . و محجوبيّت ايشان به نكبت ظلمت صفاى سبعى و لوازم درندگان بود كه بر ايشان غالب باشد . و غايت اتّصاف بدان را نهايت كمال و احسن لذّات و مستحسنات شمرند . و اين جماعت به دركهء سبعى قناعت كردهاند و براى نفس خود بران راضى شدهاند ، بلكه در مرتبهء اخسّ از آن ماندهاند . بيت :
كسى كو كند خشم بى جا سگ است * ظلوم است و بىدانش و بدرگ است
شلش دست و بشكسته بادش قدم * كه بهتر بود از وجودش عدم
و فرقهء سوم انگاشتند كه مگر نهايت نيكبختى و غايت راحت كثرت اموال و جمعيّت اسباب و توانگرى بود ، زيرا كه مال آلت قضاى شهوات و سبب اقتدار بر اضعاف حاجات باشد . پس همّت خود را به تمامى به جمع مال و استكثار عقار و ضياع املاك و خدم و اسبان و چهارپايان و زراعت و دفينه كردن درهم و دينار صرف كردند . و در اكثر اوقات ايّام عمر از ليالى و انهار بر مراكب و سفاين سوار در بوادى و بحار با تحمّل مشقّت اسفار كه « السّفر قطعة من السّقر » مستغرق آمال به تحصيل اموال اشتغال دارند و باوجود غنا و يسر بر خود بخل كنند و شحّ ورزند ( 221 ) و در وقت حاجت و ضرورت طاقت خرج مال و صرف آن براى خدا ندارند .
و پيغمبر ( ص ) در حق اين بىخردان چند فرمود كه : « نگونسار باد و سرنگون گردد بندهء دينار و درهم » . للمولوى :
بتپرستان را كنى لعن اى سر * خود شده از زرپرستى بىخبر
بتپرست و زرپرست اينجا يكى است * من ندارم شك اگر در تو شكى است
از براى يك درم سيم حرام * موى بشكافى به طرّار مدام