تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
براى آن درخت « زيتون » بود و بس . زيرا كه لبّ و اصل ميوه آنكه رطب بود مادّهء مصباح باشد و زياده بر روغنهاى ديگر خاصيّتى دارد كه آن اشراق با قلّت دخان بود . و هرگاه كه حيوان ( 213 ) بسيار نسل و درخت پرميوه را مبارك توان ناميد ، پس به طريق اولى مسمّى به « مبارك » گردد درختى كه ثمرهء آن منتهى به حدّى و نهايتى نگردد . و چون شاخه‌هاى اشجار افكار عقليّهء محض از اضافه و انتساب به جهات خارج بود و از نسبت قرب و بعد بعيد ، پس سزاوار بود كه آن را نه به شرق منسوب سازند و نه به مغرب . فلا شرقيّة و لا غربيّة . و امّا پنجم ، كه آن « روح قدسى » نبوى منسوب به اولياء بود ، هرگاه كه در غايت صفا و روشنى باشد و روح متفكّره منقسم بر دو قسم بود : يكى آنكه محتاج به تعليم و تنبيه و امداد از خارج باشد تا مستمر بماند در وى انوار معارف . دوم آنكه از شدّت صفوت و كمال صافى گويا كه از نفس خود متنبّه شود بىآنكه وى را مددى از خارج رسد به امداد غير محتاج نبود . پس لايق و سزاوار بود اگر از اين قسم دوم كه بالغ به درجهء اعلى بود تعبير بدين كه :
« يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ » ،
به واسطهء آنكه از اكمل اولياء و اكابر اهل حق جمعى باشند كه نزديك باشد كه روح ايشان از فرط شرق و كثرت روشنى از امداد انبيا مستغنى شود ، و در ميان انبيا نيز چندى هستند كه نزديك بود كه از مدد ملايكه مستغنى باشند . و اين مثال موافق اين قسم پنجم باشد ، از آن بود كه به آن به اين اشاره شده است . و هرگاه كه اين انوار خمسه و ارواح پنجگانه به ترتيبى خاص واقع شده باشند كه بعضى فوق بعضى بود ، پس روح حسّى ، كه نور اوّل بود ، باشد آن مانند توطئه و تمهيد مقدّمه بود براى روح خيالى ، كه نور دوم باشد ، زيرا كه خيال متصوّر نگردد مگر موضوع بعد از او و عقلى پس از آن بود و فكر متعاقب آن باشد ، پس مناسب و درخور آن بود كه زجاجه مثل محلّ باشد براى مصباح ، و مشكات براى زجاجه ، پس مىباشد مصباح در زجاجه و زجاجه در مشكات . و چون ارواح ، مرتبهء بعضى برتر از بعضى باشد ، پس سزاوار بود كه نور على