چون كسى را از استماع آن در وجد و غشّى يابد تعجّب نمايد و به شگفت آيد . و اگر چنانچه جمع شوند همهء عاقلان از ارباب ذوق بر اينكه معنى ذوق را به وى بفهمانند نتوانند .
كسانى كه يزدانپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند
بپيچند بر خود چو دولاب زار * بگريند بر خويش دولابوار
ز مُطرِب كه آواز سمّ سُتور * سماع آورد ذوق دارى و شور
مگس پيش ديوانهاى پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد
اگر اين مثالها نسبت به تمثيل كه مذكور شد از جنس امر خسيسى بود امّا به فهم تو قريب و به عقل تو نزديك باشد ؛ پس قياس كن بر اين ذوق خاص نبوى را و جهد كن تا از آن كسان گردى كه از آن شربت جرعهاى چشيدهاند ( 210 ) از آن روح فتوحى يافتهاند . و بدانكه اوليا خدا را از آن حظّ وافر و بهرهء تمام بود ، چه مشكات ولايت ايشان منوّر از مشعلهء نبوّت باشد .
تو آن نورى كه در مه بينى از دور * بود از پرتو خورشيد آن نور
نبى چون آفتاب آمد ولى ماه * مقابل گردد اندر « لي مع اللّه »
عزيزان دگر مانند انجم * گهى پيدا و گه در نور وى گم
پس اگر بر آن قادر نباشى بكوش و سعى كن تا به بركت قياسهايى كه ما ذكر كرديم و تنبيهاتى كه ياد نموديم به علم و دانش بدان راهيابى . و اگر از عارفان آن نباشى بارى از عالمان آن باشى ، و اگر آن را نيز نتوانى كرد بارى انكار آن منما و اقرار بدان بنما ، و به حقيقت آن ايمان بيار ، كه آن نيز غنيمت بود و موجب نجات شود . قوله تعالى :
« يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » .
( مجادله 11 ) .
پس مرتبهء علم فوق ايمان بود ، و درجهء ذوق فوق علم باشد ، ذوق وجدان و دريافت بود و علم قياس و عرفان باشد ، و ايمان قولى است مجرّد از هر دو به تقليد ارباب وجدان و اصحاب عرفان و حسن ظنّ بديشان .
و چون مراتب ارواح خمسه را بشناختى پس بايد بدانى كه آن ارواح همگى انوار چندىاند كه بدانها ظاهر و نمايان مىگردد اصناف و افراد مكوّنات و موجودات .