و در اصل روح حسّى و خيال اگرچه انسان يا حيوان شريك بود امّا آنچه از آنكه در انسان يافت شود شريفتر و برتر از آن باشد كه در حيوان بهم رسد ، و انسان از براى غرض بزرگى و مقصد عالى مخلوق شده است . امّا ساير حيوانات به طفيل آدمى آفريده شدهاند تا آلات تحصيل قوت و أسباب معاش وى باشند . و در حقيقت خلقت ايشان شبكه و دامى باشد كه انسان بدان صيد كند در عالم اسفل مبادى معارف شريفهء دينى و معالم منيفهء يقينى را ، زيرا كه آدمى چون ادراك كند شخص معيّنى را به حسّى از آن فرا گيرد و دريابد عقل وى معنى عام مطلق را ( 211 ) بدان احوال افراد و آحاد بسيارى از آن مفهوم كلّى را بشناسد ، چنان كه مثال آن در صورت « حبو عبد الرحمن بن عوف » گذشت .
( ارواح پنجگانهء حسّى و خيالى و عقلى و فكرى و قدسى و امثلهء آن در آيهء شريفه )
اين همه شنيدى و دانستى ، الحال وقت آن شد كه بشنوى و بدانى كه غرض از مثالهاى آيهء شريفه :
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » ،
چيست ، كه در اين كتاب سخن از هر باب در تفسير و توضيح آن مىگذرد . پس بشنو و بدانكه در برابر اين پنج روح در اين آيه پنج چيز واقع است كه آن : مشكات و زجاجه و مصباح و شجره و زيت باشد .
و شرح آن گاهى مقتضى اطناب بود . و ما بر سبيل ايجاز كلمهاى چند كه تنبيه بر طريق آن بود ذكر كنيم ، پس گوئيم كه :
چون به خاصّيّت « روح حسّاس » نيك نظر افكنى بيابى آن نور را خارج و طالع از منفذ و منظرهاى متعدد ، مانند دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بينى و غير آن از محالّ ديگر . پس موافقترين مثالى براى او در عالم شهادت « مشكات » باشد .
و امّا « روح خيالى » ، پس مر او را سه خاصيّت مىيابيم :
يكى آنكه از طينت عالم سفلى كثيف بود ، زيرا كه شىء متخيّل صاحب مقدار و شكل و جهات محصورهء مخصوصه باشد ، و او را نسبتى بود با خيالكنندهء آن به نزديكى يا دورى . و از شأن شىء كثيف موصوف به اجسام و جهات آن بود كه حجاب شود و بپوشاند انوار عقلى محض را كه منزّه از اتّصاف به جهت و مقدار و قرب و بعد بود .
دوّم آنكه اين خيال كثيف ، چون دقّت و صفا يابد و مهذّب و مضبوط شود ميزان