نگر تا كور مادرزاد بدحال * كجا بينا شود از كحل كحّال
خاتمه و اعتذار
مباد كه نفس نحس راهت زند و شيطان ملعون در چاهت افكند و از تحقيق حقايق و توضيح دقايق و طريق ضرب المثال در اين نسخه نمونهء تطبيق ملك و ملكوت رخصتى فهمى و رفع ظواهر و اعتقاد و ابطال آن گمان برى تا آنكه پندارى كه مگر من مىگويم كه با حضرت موسى نعلين همراه نبود و خطاب
« فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ »
به ظاهر به گوش وى نرسيد و مراد از اين تأويلى و ايمائى بود كه شنيدى ، حاش للّه ، كه من چنين گويم و بدين هذيان قائل باشم .
پس به درستى و راستى كه باطل گردانيدن ظاهرها معتقد طائفهء ضالّه مضلّهء « باطنيّه » بود ، كه مانند ابليس پرتلبيس و خنّاس پروسواس اعور و يكچشماند ، كه به ديدهء مظهر قهر حق به اشياء مىنگرند و از منظر لطف وى محرومند و از نور اسم ظاهر دورند و ندانند كه در رؤيت اشياء يك نور كافى نيست ، بلكه دو نور جمع بايد كرد تا حقيقت مرئى گردد ، چنانكه نور آفتاب تنها موجب ابصار نشود ، بلكه نور باصره نيز با آن بايد كه منضم شود و برعكس .
پس فيضى كه از سلطان اسم ظاهر « رحمن » بر دل فايض مىگردد و از استماع قرآن و امتثال شرع و انقياد پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، حاصل مىشود به منزلهء نور خارج بود ، و فيضى كه از اسم باطن فيّاض رحيم به آدمى رسد به مثابهء نور داخل باشد ، و اجتماع هر دو نور على نور ، و بىاين اجتماع نتوان منزل بريد و به مقصد رسيد .
و اين فرقهء گمراه كه به افراط گرفتارند و چون دجّال بدحال اعور و يكچشماند ، از موازنه و مطابقهء عالمين ( 200 ) و از وجه تطبيق آفاق و أنفس مطلقا آگاه نباشند ؛ چنانكه جماعت « حشويّه » كور باطن كه مانند ابليس پرتلبيس واحد العيناند تفريط كردند و به ابطال اسرار رفتند و از مشاهدهء حقايق دور ماندند و مضمون بلاغت مشحون
« مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى »
شامل حال هر دو باشد .
پس مجرّد ملاحظهء باطن رأى « باطنيّه » بود ، و مجرّد رعايت ظاهر طريق « حشويّه » ، و
« أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ »
.