اين اصحاب ذوق مشارك و موافق پيغمبران باشند در بعضى از احوال ، ( 196 ) و مثال اين مشاركت اصطلاء به نار بود ، و در روشنايى آتش كسى به راه رود كه آتش با وى بود ، نه آن كس كه نام آتش شنيده باشد و خبر آن گرفته بود ، نظم :
از عشق مشو به نام خرسند * از حال رضا به قال مپسند
چون نيست تو را كمال عرفان * تأويل كنى كلام مردان
نى نار به لفظ نور دارد * نى عشق به نام شور دارد
مردان رهش به تو نمانند * ايشان به ره دگر روانند
تو ماندهء مبتلاى صورت * مستغرق لجّهء كدورت
آنكس كه بدوست سرّ حق خاص * در قُلزم معنى است غوّاص
اگرچه منزل اوّل انبياء ، عليهم السلام ، ترقّى به عالم قدس بود كه از ظلمت و تيرگى حسّ و خيال مصفّى باشد ، و مثال اين منزل در عالم شهادت وادى مقدس بود كه
« إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً » .
و بتحقيق كه ممكن نبود طىّ اين وادى مقدّس مگر به طرح كونين و قطع نظر از عالمين و توجّه تمام به واحد مطلق و يگانهء بر حق . و چون هر دو سراى كه متقابلين و متحاذييناند عارض جوهر نورانى بشرى باشند ، پس ممكن بود طرح كردن و كندن هر دو از آن و تلبّس و تعلّق بدان بار ديگر ، چون موزه و كفش . پس مثال اطراح هر دو نزد بستن احرام به طواف كعبهء قدس كندن نعلين بود ، امر
« فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ »
اشاره بدان باشد .
بلكه نفس نفيس بشرى ترقّى كند به حضرت ربوبيّت مرتبهء ديگر و فكر كند و بداند كه هرگاه كه در آن حضرت چيزى باشد ، كه به وساطت آن منتقش گردد علوم مفصّله در جواهر كه مقابل آن باشد . مثال او در اين عالم قلم بود كه :
« ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ » ،
عبارت از آن باشد . و آنچه از اين جواهر قوابل كه در انتقاش بر بعضى سابق بود و به ديگران از وى انتقال كند . مثال آن لوح و كتاب و رقّ منشور باشد ،
« وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ »
سوگند بدان بود .
و هرگاه كه فوق قلم كه آلت نقش علوم بود چيزى باشد كه قلم مسخّر وى بود .
مثال او بدست ( 197 ) آيد ،
« يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ » ،
و « خمّرت طينة آدم بيديّ أربعين