در عالم خلق نور آن در جنب اين چون درخشندگى كرم شبچراغ در نور چراغ در مغرب هوا آفل شود و فرورود ، بر آن اقبال و بر اين ادبار نمايد . و چون برتر و بلندتر از آن ترقّى كند كه مثال آن در اين عالم آفتاب بود افول آن نيز از افراط اشراق اين مشهود و معلومش شود و از نظر بصيرت محجوب و مستور گردد . امّا اين را قابل آن بيند كه مثال تواند شد از براى او ، به سبب نوعى از مناسبت كه در ما بين هر دو متحقق بود و مناسب و مشابه صاحب نقص و افول هم ناقص و آفل بود .
پس خليلوار از آن نيز بيزارى جويد و رو به جانب جناب وجود بحت و هستى محيط كند و گويد :
« وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي »
و معنى « الّذي » كه از اسماء اشاره است اشارهء مبهمى باشد كه او را هيچ مناسبتى به هيچچيز نباشد و از مجانست و مشابهت اشياء منزّه و مقدّس بود ، زيرا كه اگر سائلى سؤال كند و قائلى گويد كه مثال مفهوم
« لِلَّذِي »
چيست و چه بود ، جواب متصوّر نگردد و عظمت و تقدّس و حمديّت حضرت وحدت ( 192 ) و احديّت ، خاك عجز و مذلّت در ديدهء ادراك كند و زبان بيان را لكنت و گنگى دهد .
هرچند كه جان واقف و آگاه بود * كى در حرم قدس تواش راه بود
دست همه اهل كشف و ارباب شهود * از دامن ادراك تو كوتاه بود
پس آنچه از هر مناسبتى و مماثلتى معرّى و مبرّى بود أولى و أحق باشد . از اين جهت بود كه عربى از پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، پرسيد كه « ما نسبة الإله » ، جواب او نازل شد كه :
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »
. و معنى اين آن است كه تقديس و تنزيه از نسبت نيز نسبتى است كه حق ، جلّ و على ، در مرتبهء احديّت از آن نيز مقدّس و منزّه بود .
و براى اينكه چون فرعون ملعون موسى عليه السلام را گفت :
« وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ » ،
از روى طلب معرفت ماهيّت و حقيقت . موسى عليه السلام جواب او نداد مگر به تعريف ذو الجلال و الجمال ، به افعال كه نزد سائل آن اظهر و أوضح و روشنتر بود ، و گفت : « رب السماوات و الأرض » . پس فرعون نابكار از روى انكار رو كرد به فرقهء اشرار كه در حوالى وى بودند و گفت : مىشنويد كه چه مىگويد . من ذات مىپرسم ، وى از صفات جواب مىدهد . باز حضرت موسى عليه السلام از