كردن آدمى از يكى از اينها بدان ديگرى متصوّر نگردد ، پس گردانيده است ، رحمت بىغايت حضرت إلهيّت ، تعالى شأنه ، عالم شهادت را در موازنهء و مقابلهء عالم ملكوت به حيثيّتى كه هرچه در آن عالم نمايد مثالى و نمودارى بود از اين عالم .
و بسا باشد كه شىء واحد از عالم شهادت مثال اشياى متكثّر بود از عالم ملكوت ، و همچنين مىشود كه يك چيز را از ملكوتيّات امثلهء كثيره از عالم شهادت شاهد بود ، پس لا بدّ و ناچار بايد كه نوعى از موافقت و مطابقت و قسمى از مماثلت و مشابهت در ما بين اين هر دو متحقق و موجود بود تا اين مقدّمه به صحّت رسد و تطبيق معقول افتد و آحاد تعداد مثالهاى آن مستدعى و مقتضى استقصاء و استفسار جميع موجودات كائنات صورى و معنوى هر دوعالم بود ، و آن فوق طاقت بشر بود ، و قدرت آدمى بدان وفا نكند ، و قوت وهم را وسعت فهم آن نبود .
و با اين عمرهاى كوته شرح عشرى از عشير آن نتوان كرد ، غايتش آنكه ما نسخهاى كه كم لفظ و پرمعنى بود بر تو برخوانيم تا مگر از قليل و يسير آن ، جزيل و كثير آن استدلال توانى كرد و گشاده گردد بر روى تو باب استبصار و استشعار بدين نمط از اخبار و اسرار ، پس مىگويم كه :
هرگاه بوده باشد در عالم ملكوت جواهر نورانى شريف عالى مدعو و مسمّى به ملائكه از مبدأ فيّاض و به توسّط آنها ( 191 ) فيض انوار بر ارواح بشرى فايض گردد و از آن جهت ايشان را « ارباب » نامند ، و حقتعالى را بدان اعتبار « ربّ الأرباب » خوانند ، و مر آنها را در نورانيّت مراتب متفاوت و درجات مختلف بود .
پس سزاوار آن بود كه مثال و نمودار آن از عالم شهادت شمس و قمر و كواكب باشد . و سالك طريق قويم شريعت و صراط قديم طريقت را كه رو به ملك حقيقت دارد ، اوّلا ، سير و سلوك منتهى مىگردد در ملكوت اشياء به شىء نورانى كه درجهء او در آن عالم چون درجهء كواكب بود در اين عالم ، و از اشراق نور آن عالم اسفل را به تمامى در تحت سلطان سنا و لمعان روشنى او بيند و از شهود و جمال با كمال و وضوح علوّ درجهء او بىاختيار وى را بر زبان اين بيان روان گردد كه « هذا ربّى » .
و چون از آن مقام بگذرد و به ما فوق آن راه برد كه رتبهء او در عالم امر رتبهء قمر بود
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: ادهم عزلتى خلخالى
ص٣٩٨