شده است معانى را عمده و أصل مىگرداند ، مبانى را فرع و تابع آن مىداند .
و شخص نخستين ضعيف عقل برعكس اين قوى متين كار كند ، و به ذمّ و مدح اين هر دو فرقه اشاره بود به اعتبار اوّل و آخر به آيهء كريمهء
« أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى ، أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ . »
( ملك 22 ) .
و چون شناختى معنى هر دوعالم را ، پس بايد بدانى كه عالم ملكوتى عالم غيب است ، از آنكه از اكثر آدميان غايب و پنهان بود ، و عالم حسّى عالم شهادت باشد به واسطهء آنكه كافّهء خلق و همه كس آن را مشاهده مىنمايند ، پس عالم حسّى مرقات و معراجى بود كه بدان به عالم عقلى بالا توان رفت ، و اگر در ما بين اين هر دو اتّصال و مناسبتى نبود ترقّى و عروج از اين به آن ميسّر نگردد و طريق صعود مسدود شود ، پس متعذّر و ممتنع گردد سير و سفر به كعبهء معرفت حضرت ربوبيّت ، و هيچ احدى را قربت بلدهء وحدت دست ندهد مادامىكه طى نكرده باشد اصل حظيرهء قدس را .
و جملهاى كه اعتبار كنيم به حيثيّتى كه خارج نشود چيزى از آن و داخل نگردد بعيدى از آن در آن حظيرهء قدس عبارت از آن بود . و گاه هم باشد كه آن را روح بشرى كه ظهور لوائح قدس وادى مقدّس بود نام نهيم . و در اين حظيره حظاير كبائر بسيار باشد ، كه بعضى از بعضى پيشتر و فرورفتهتر بود در معانى قدس ، و ليكن لفظ حظيره محيط بود به جميع طبقات آن .
و نپندارى كه اين الفاظ و عبارات نزد ارباب بصاير و اصحاب سراير نامعقول و بىمعنى باشد ، و طامّات و طرّهات بود ، ( 190 ) بلكه همه واقع و صدق و حق باشد .
و اگر من اين زمان به شرح هر لفظى از آن و ذكر آن پردازم از تحقيق مقصد اصلى و توضيح مطلب حقيقى بازمانم ، پس بر تو است كه دامن سعى بر كمر همّت زنى و طىّ صحراى تعلّق كنى و به فضاى تجرّد رسى تا معانى اين مبانى معلوم و مفهوم تو گردد .
بازگشتم بر سر غرض از اين بيان و أصل سخن ، پس مىگويم كه : چون عالم شهادت نردبان عالم ملكوت بود و سلوك صراط مستقيم عبارت از اين ارتقا باشد ، و آن را دين و منازل قدس گويند . پس اگر ما بين اين هر دو نسبتى و وصلتى نبود ترقّى