فصل دوم در بيان مثال و مشكات مصباح و زجاجه و شجره و زيت و نار
و معرفت آن مستدعى تقديم و تمهيد دو قطب بود كه سخن را در اين هر دو مجال وسعت بود بىحد و ليكن مرا فرصت وسعت نبود ، پس تعبير مىكنم از معانى نامحدود به الفاظ مختصر و اشاره مىنمايم به معارف غير محصور بر سبيل ايجاز .
و در يكى از قطبين مبيّن مىشود سرّ تمثيل مذكور و منهاج آن و وجه ضبط ارواح معانى را به قالب امثله و وجه كيفيّت مناسبت ما بين اين هر دو ، و چگونگى موازنه ميان عالم شهادت كه مأخذ طينت امثال است و عالم ملكوت كه ارواح معانى از آن نزول كند و سنجيدن اين هر دو با يكديگر .
و در قطب دوم محقق مىگردد طبقات ارواح طيّبه و بشريّه و مراتب انوار آن ، از آنكه اين مثال مقتضى مسبوقيّت به سبقت اين تحقيق باشد ، زيراكه ابن مسعود ، رضى اللّه عنه : « مثل نوره في قلب المؤمن كمشكاة » ، قرائت كرده است . و أبىّ بن كعب : « مثل نور قلب من آمن كمشكاة » خوانده است . پس از تبيين درجات روح ناچار باشد و توضيح آن بسيار در كار بود .
قطب اوّل در بيان سرّ اين تمثيل و منهاج آن
پس بدانكه عالم في نفسه بر دو نوع بود روحانى و جسمانى ، نظر به عين مدرك آن روحانى را عقلى و جسمانى را حسّى نامند و به اعتبار اضافه و نسبت ( 189 ) احدهما به آن ديگرى آن را علوى و اين را سفلى نامند . و بسا باشد كه ثانى را عالم ملك و شهادت و اوّل را عالم غيب و ملكوت گويند .
و هركه طالب حقايق از الفاظ بود نزد كثرت الفاظ در بيشتر اوقات در حيرت افتد و از كثرت مبانى تخيّل كثرت معانى كند ، و آنكس كه او را حقيقت اشياء منكشف