تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
به تحميد او مشغولند ، نه بعضى دون بعضى و نه در بعضى اوقات . پس تفرقه واقع شده و راه شناخت پوشيده شد ، چه راه ظاهر معرفت اشياء بود به اضداد يا به امثال . بنابراين چيزى را كه نه ضدّ بود و نه مثل ، متشابه مىشود احوال در شهادت دادن براى او به ذات و صفات . پس اگر از غايت بروز و نهايت ظهور مخفى و مستور بماند و از فرط اشراق مرئى و مشهود نگردد دور نباشد .
چو مُبصَر را بصر نزديك گردد * بصر از ديد او تاريك گردد
« فسبحان من اختفى عن الخلق لشدّة ظهوره و احتجب عنهم لإشراق نوره »
اى گشته نهان ز غايت پيدايى * عين همه عالمى ز بس يكتايى زان بيشترى كه در اشارت گنجى * زان پاك‌ترى كه در عبارت آيى
و بسا باشد كه سالك ناقص يا عامى جاهل را از اين كلام به خاطر فاقر و عقل قاصر خطور و عبور كند كه مگر ( 185 ) از معيّت حضرت حق با اشياء به نوعى كه مذكور شد در مكان بودن او مفهوم شود يا لازم آيد . كلّا و حاشا كه چنين باشد ، بلكه مراد آن است كه وى در همه و با همه و همه در وى بود بىظرفيّت و معيّت ظاهر ، چون معيّت معنى و لفظ و فوق و تحت و قبل و بعد كلّ شىء بود بىآنكه توان گفت : تحت او يا فوق او يا قبل او يا بعد او چيزى باشد ، از آنكه از جهت و مكان مجرّد و منزّه بود .
اين معيّت در نيابد هركسى * كار كن بسيار تا اينجا رسى عقل اينجا كمتر از مورى بود * نفس خود بىدانش و كورى بود هركه را عشق است و عرفان و كمال * هست او را حال و ممكن اين مُحال
اشياء را كه مظهر وى مىناميم ، با آنكه مظهر از مظهر مفارقت نكند در معرفت صاحب بصيرت و همچنين مظهر قبل از مظهر و فوق او مىباشد و ايزد تعالى خود مع بود باشياء ، از آن است كه اگرچه از وجهى با اشياء مع باشد امّا از وجه ديگر قبل همهء اشياء است . و گمان نبرى كه اين بيان تناقض دارد ، و اگر خواهى كه بدان كما هى راه برى از روى محسوسات كه درجهء دريافت تو بدان منتهى مىگردد اعتبار كن و بنگر كه حركت دست متحرك با حركت سايه آن چگونه مع بود با آنكه قبل از اوست و مقدّم بر او است .
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 394 | ادهم عزلتى خلخالى