و هرآينه و بتحقيق كه قومى بر اين عقيده برفتند و در اثبات آن اصرار نمودند و پنداشتند كه مگر با الوان غير الوان وجود ندارد و اگر نور هست همان لون است ، پس انكار نمودند وجود نور را ، با آنكه او آشكارترين اشياء است و با او اشياء ديگر پيدا و هويدا مىگردد چنان كه گذشت . أمّا نزد غروب آفتاب و غايب شدن چراغ و وقوع سايه ، تفرقهء بسيار و مباينت بيشمار ديدند و دريافتند ما بين محلّ ظلّ و موقع ضياء . پس معترف شدند و مصدّق گشتهاند بر اينكه نور معنى علىحدهاى است غير الوان كه با آن الوان مدرك و مبصر مىگردد و از شدّت اتّحادى كه با آن دارد مرئى نمىشود و از غايت ظهور مخفى مىماند . و گاه مىشود كه چون ظهور به كمال رسد به سبب آن شىء ظاهر مستور گردد و مقرّر است كه « الشّىء إذا جاوز حدّه انعكس ضدّه » .
و بعد از دانستن آنچه مذكور شد بايد بدانى كه بتحقيق كه ارباب بصائر و اصحاب سرائر « ما رأينا شيئا إلّا و رأينا اللّه معه » ، ادّعا مىكنند ، يعنى :
در هرچه ديدهام تو نمودار بودهاى * اى كم نموده رخ تو چه بسيار بودهاى
و در اين ادّعا صادق و محقّ باشند . و بعضى از ايشان كه در مضمار رياضت قصبات سبق را از اقران و امثال خود ربوده است برتر از اين دعوى صدق نموده و گفته است كه : « ما رأيت شيئا إلّا و رأيت اللّه قبله » ، ( 183 ) يعنى :
دلى كز معرفت نور صفا ديد * به هر چيزى كه ديد اوّل خدا ديد
زيرا كه از هرچه مدرك شود اوّلا هستى او مدرك شود اگرچه آدمى از آن غافل افتد ، چنان كه در ديدن الوان اوّل ضياء ديده شود و بعد از آن لون ، و خلق را شعور به ادراك اين ادراك نبود . و اين قول را بعضى به شاه اوليا ، على مرتضى عليه التّحيّة و الثّناء منسوب مىسازند .
و اين اختلاف مشرب از آن خيزد كه بعضى با او اشياء را بينند و او را مرآت اشياء دانند . و بدين اشاره بود به قول حق ، جلّ و على ، كه گفت :
« أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
. و برخى او را با اشياء يابند و اشياء را آينهء او شمارند ، و از اين ياد دهد بدانكه گفت :
« سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ »
، و به هر دو ايماء بود به اعتبار ابتداء و انتهاء ، آيهء جليله :
« أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » .