رسول ( ص ) در حقّ وى گفت كه : « عليّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ يدور حيثما دار » .
ما على را خدا نمىدانيم * از خدا هم جدا نمىدانيم
پس حركات اين موحّد از آسمان دنيا است و احساسات او ، مانند شنيدن و ديدن از آسمانى است فوق آسمان دنيا و بصيرت عقلش از فوق آن و او ترقّى مىكند از آسمان عقل تا تمام طبقات سبع سماوات را درمىيابد و بعد از آن اقبال مىكند و مستوى مىگردد بر عرش وحدانيّت و از آن تدبير امر و تقدير كار مىنمايد از براى طبقات سماوات خودش پس بسا باشد كه چون به نظر ناظر اين حال درآيد بر زبان وى بىاختيار جارى شود كه : « إنّ اللّه خلق آدم على صور الرّحمن »
يارى دارم كه جسم و جان صورت اوست * چه جسم و چه جان جمله جهان صورت اوست
هر معنى خوب و صورت پاكيزه * كاندر نظر آرى همگى صورت اوست
و بعد از امعان نظر و تعميق فكر و رجوع به سلطان عقل كه معيار و ميزان آفريدگار بود و بدان واقع از غير واقع امتياز يابد بداند كه اين كلام را نيز تأويلى است ، مانند قول : أنا الحقّ ، و « سبحاني » و مثل اين دو حديث قدسى كه گذشت .
در اين مشهد كه انوار تجلّى است * سخن دارم ولى ناگفتن اولى است
12 - ( مساعدت )
اكنون كه عقل و دانش و نعمت و همّت تو و هركسى را ياراى دريافت و فهم اين سخنان نبود ، پس انسب آن ( 182 ) بود كه مناسب طبع و ملائم ادراك تو و اكثر خلق سخن گوييم ، و عنان بيان را از جولان در جهانبينشان به گمان گردانيم . و آنچه توانى فهميد بر تو خوانيم .
قصّهها مىنوشت خاقانى * قلم اينجا رسيد سر بشكست
پس بدانكه معنى بودن حضرت حق نور السّماوات و الأرض به تمثيلى نسبت به نور ظاهر بصرى بر تو روشن گردد . و آن اين است كه چون انوار ربيع و اخضار بهار مثلا در ضياء نهار مرئى و مشهورتر گردد تو را شكى نماند در رؤيت الوان . و بسا باشد كه گمان برى كه مگر به غير الوان چيزى ديگر نمىبينى ، و گاه باشد كه گوئى نمىبينم با سبز غير سبزى .