تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
از رقّت مينا و صافى مى جام و باده از يكديگر ممتاز نگردد . و فرق است ميان آنكه كسى گويد كه خمر قدح يا قدح خمر است ، يا آنكه از غايت لطافت و نهايت صفاى طرفين گويد كه گويا كه هريك از اين‌ها عين آن ديگر باشد .
كيست آدم عين نور لم يزل ( 176 ) * چيست عالم موج بحر لايزال
در اين حالت چون بر دل غلبه كند نسبت بدان صاحب دل آن را « فنا » نامند . بلكه فناى فنا خوانند از آنكه چنان كه از نفس خود فانى شده است از فناى خود نيز فانى شده باشد و وى را در آن اثناء نه به خود شعور بود و نه به عدم شعور خود . و اگر از عدم شعور خود واقف گردد پس به نفس خود شعور بهم رسانيده باشد . و اين حالت را كه به قال درنيايد نظر بدان مستغرق به لسان مجاز « اتحاد » گويند و به زبان حقيقت توحيد . و وراى اين حقايق و حالات اسرار بيشمار بود كه بيان آن موجب تطويل مىشود و در اين رساله اختصار بسيار مطلوب است ؛ و نيز اگر آشنا و اگر بيگانه همه را اين مقدار بس بود و زياده از اين تعطيل وقت و تضييع عصر شود و كسى را به گفت‌وگو به مقصد نمىتوان رسانيد كه
« يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ »
در كار ست ، بلكه غرض از اين بيان همه نشان است كه به واصلان دهند و تحريكى است كه سالكان را نمايند و كحلى است كه به ديدهء بينايان كشند تا روشن‌تر شود و ساير فوائد و منافع مصلحتهاى منظور در آن مخفى و پنهان نبود . بيت :
گفتم كه مرا علم لدنّى هوس است * تعليم كن اگر تو را دسترس است گفتا كه بگو ألف دگر هيچ مگو * در خانه اگر كس است يك حرف بس است

11 - خاتمه

بسا باشد كه تو را خواهش آن در دل بود كه وجه اضافه و انتساب نور حضرت حق را به سماوات و ارض ، بلكه وجه بودن ذات مقدّس او نور آسمان و زمين را بدانى و بشناسى اگرچه كتمان اين معنى بر تو بعد از ظهور آنكه تو دانى كه نور او است و بجز او نورى وجود ندارد بىمعنى بود ، زيرا كه نور عبارت بود از آنچه اشياء به وى منكشف و نمايان شود ، و اعلى و انور آن نور حقيقىاى است كه به دو و از او انكشاف چيزها حاصل شود و فوق آن نور نور ديگر نبود كه از آن اقتباس و استمداد