و همچون شجرهء مباركه پرنور وادى ايمن و طور ثمرهء : « انّى أنا اللّه » بار آورد . بيت :
ديدهء حقبين نباشد ورنه حق نبود نهان * ذرّهاى نبود كه در وى معنى منصور نيست
چشم و گوش موسوى بايد و گرنه در جهان * نيست برگى و گياهى كو درخت طور نيست
از طغيان سلطان عشق و تلاطم عمّان محبّت و هيجان خمر وجود و غليان قدر صدر از آتش ذوق يكى از آنها كه منصور حلّاج بود . ( 174 ) مصدر لفظ : « أنا الحق » شد ، نظم :
أنا الحق كشف اسرار است مطلق * جز از حق كيست تا گويد انا الحق
انانيّت بود حق را سزاوار * كه هو غيب است و غائب وهم و پندار
چو كردى خويشتن را پنبهكارى * تو هم حلاجوار اين دم بر آرى
هر آنكه خالى از خود چو خلا شد * أنا الحق اندر و صوت و صدا شد
مكن انكار حلّاج اى جوانمرد * كه آن حق بر زبان وى حق آورد
از اين تفريد و تسويد نزديك است كه آتش در قلم و دفتر افتد . اى بىدرد ، تو چه مىدانى كه چه مىشنوى .
موبهمويم درد شد ترسم كه استيلاى عشق * يك أنا الحق گوى ديگر بر سر دار آورد
و ديگرى كه بايزيد بسطامى باشد از استيلاى هستى حق بر باطن وى قائل قول :
« سبحانى ما أعظم شانى » گشت ،
تو را بيند چو بيند خويشتن را * از آن عاشق هميشه خودپسند است
و ديگرى كه جنيد بغدادى است ، از پرتو تجلّى جلىّ وجود پرجود برنمودى بىبود وى ، « ليس فى جبّتى سوى اللّه » ، بر زبان راند . بيت :
همسايه و همنشين و همره همه اوست * در دلق گدا و اطلس شه همه اوست
در انجمن فقر و نهانخانهء شمع * باللّه همه اوست ثمّ باللّه همه اوست
و بزرگان ، كلام را كه از عاشقان در آن بيخودى و زمان مستى مسموع شود مىپوشند و نمىگويند و از آن اغماض مىكنند و آن را افشا نمىنمايند كه سرّ مستور سربسته و از زبان نجسته به .
پرسيد يكى كه عاشقى چيست ؟ * گفتم كه چو من شوى بدانى
و از آن حالت كه مثل برق لامع كه پر نپايد و اگر هم نظر به بعضى پر هم پايد كمتر نمايد ،