وهمى را ، و خالص شوند از غش و آلايش تعيّن ، و به مبدأ و مرجع خود بازگردند ، و از فصل به وصل افتد و از آن به اتّصال . و چون به مطلوب خود متصل شوند ، چون قطره به دريا ، ميان ايشان و حبيب ايشان ، به سبب محو و فنا فرقى نماند » . [ سند آن يافت نشد . ]
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد تهى مرا و پر كرد ز دوست
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * نامى است ز من بر من و باقى همه دوست
و اين طايفه در اين مقام به هرچه روآرند به حق رو آورده باشند ، و هرچه بينند ، حق بينند . چنان كه شيخ رئيس ( 173 ) در نمط نهم از كتاب « اشارات » كه در بيان مقامات عارفان بود مىفرمايد كه :
« العارف هشّ بشّ بسّام يبجّل الصّغير من تواضعه مثل ما يبجّل الكبير ، و ينبسط من الخامل كما ينبسط من النّبيه ؛ و كيف لا يهشّ و هو فرحان بالحقّ و بكلّ شىء ، فإنّه يرى فيه الحقّ ، و كيف لا يستوى و الجميع عنده سواسية و الكلّ » . بيت :
از عشق تو درد را دوا مىبينم * بيگانه تمام آشنا مىبينم
چون غير تو را وجود نبود زائر * در هرچه نظر كنم تو را مىبينم
و ازبسكه غريق قلزم محيط توحيد گشتند و انديشهء ظاهر خاطر خود را به تمامى به حق دادند گويا به همگى او شدند ، كه گفتهاند ، بيت :
اى برادر تو همه انديشهاى * ما بقى تو استخوان و ريشهاى
گر گل است انديشه تو گلشنى * و ربود خارى تو هيمهء گلخنى .
مقرّر است كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست ، پس مانند ميغ يا برف در آبگدازان كه « أنا الماء » گويد : « أنا المطلوب » ، بيت :
آن نقطه كه گشت جلوهگر در همه حرف * باند كه كنى عمر به ادراكش صرف
هر آب كه شد بسته تو برفش خوانى * هم آب شود كه چونكه بگدازد برف
و مثل انگشت و هيمه در آتش افتاده و سوخته و برافروخته و سرخ شده و آثار نارى بر او مترتّب شده كه اگر زبان داشتى « أنا النّار » گفتى . بيت :
اى تو مخفى از ظهور خويشتن * وى رخت پنهان ز نور خويشتن
اين تعيّن شد حجاب روى دوست * چونكه برخيزد تعيّن جمله اوست