به عدم نرسد ، زيرا كه مظلم را از آن ظلمانى خوانند كه از ابصار مستور باشد و نظر به بصر وجود ندارد و اگرچه فى نفسه موجود بود ، پس آنچه نه ظهور دارد نسبت به غير و نه وجود دارد فى نفسه چگونه نهايت ظلمت نبود ، و چنان كه اطلاق نور در مقابل ظلمت مىكنند استعمال وجود در برابر عدم مىنمايند پس وجود نور بود به واسطهء آنكه شىء تا ظاهر نشود در ذات خود ظاهر نشود مر غير خود را .
و وجود منقسم مىشود بر دو قسم : يكى آنكه مقتضاى ذات شىء و عين وى بود و غير وى را در آن دخلى نبود . دوم آنكه مستفاد و مستودع از غير بود و چنين وجودى حقيقة وجود نبود و فى نفسه عدم محض بود و نسبت به غير وى كه عدم مطلق غير مستعير و مستظلّ وجود بود او را وجود نامند به اعتبار واقع ، چنان كه در مثال استعارهء اسباب از غنى اين معنى موضّح و مبيّن گشت ، پس وجود حقيقى حق ثابت ذات حضرت خداوند تعالى بود ، همچونكه نور مطلق بر حق او باشد كه حقيقت حقايق و اصل اصول و مبدأ اشياء است . للمحقق الطوسىّ ، قدّس سرّه :
موجود به حق واحد اوّل باشد * باقى همه موهوم و مخيّل باشد
هر چيز جز او نمايد اندر نظرت * شكل دومين چشم احول باشد
10 - حقيقة الحقائق
از اين تحقيق توفيق رفيق عارفان شده است كه ترقّى و عروج كردهاند از حضيض مجاز به رفعت حقيقت ، و استكمال معارج خود نمودهاند به نوعى كه بايد و به نهجى كه شايد . پس ديدهاند به ديدهء مشاهده و به عين عيان كه حقيقة در فضاى وجود و صحراى هستى به جز وجود واجب الوجود موجودى وجود ندارد و تمام اشياء از جسمانى و روحانى الآن و بالفعل هالك و فانىاند ، در ( 170 ) ازل الآزال چنين بودهاند و در ابد لايزال چنين باشند ، و متصوّر و معقول نگردد الّا چنين ، مگر اصل و مبدأ آنها كه ذات و صفات مقدّسه حق ، جلّ و على ، باشد كه موجود متحقق بود .
پس هرچه سواى او است چون نظر به ذاتش كنى نمود بىبود بود و عين عدم ، و چون منظورش دارى از آن جهت و بدان وجه كه بر وى سايه افكنده است وجود از اوّل مطلق كه حضرت حق بود موجود نمايد امّا نه به اعتبار ذات ، بلكه به اعتبار