و بدانكه عالم شهادت نسبت به عالم غيب چون پوست است نظر به مغز ، و مانند صورت و قالب است نسبت به روح و جان ، و مثل ظلمت باشد نظر به روشنى ، و همچو پستى بود نسبت به بلندى . بنابراين است كه عالم ملكوت را عالم علوى و عالم روحانى و عالم نورانى مىنامند ، و در مقابل آن بر عالم ملك ، سفلى و ظلمانى اطلاق مىنمايند .
پس ( 163 ) مراد و مقصود ما از عالم علوى افلاك نبود كه آن جهت فوق عالم شهادت است و حسّ انسانى در ادراك آن با بهايم شريك بوده باشد ، بلكه معنى ملكوتى بود .
و آدمى را باب معرفت ملكوت بر روى دل مفتوح و گشاده نشود مگر بعد از آن كه حسب الأمر « موتوا قبل أن تموتوا » راه به قيامت انفسى برد ، و مضمون بلاغت مشحون : « يوم تبدّل الأرض غير الأرض و السّماوات مطويّات بيمينه » مشهود و معلومش گردد و در هر آنى جهانى بيند كه از قهر به عدم رود و ديگرى مشابه و مماثل آن از عدم به وجود آيد و نزد او ادراك عقل آن را
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
شنيدن بود .
و دريافتش اين معنى را
« قالُوا بَلى »
گفتن باشد .
أَ لَسْتُ * از ازل همچنانش به گوش * به فرياد قالُوا * بلى در خروش
و دم به دم نداى :
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ »
شنود ، و فرمان
« فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي »
برد .
و گاهى پردهء كثرت از چهرهء وحدت بركشد ، و گاهى نقاب شئون بر رخسار بىچون آويزد . و در اين حال هرچه در تحت تصرّف حسّ و خيال درآيد اگرچه سماوات بود در نظر نور او زمين نمايد و بر وى سفلى آيد ، و آنچه فوق حسّ و خيال بود و آن را بدان راه نبود در پيش بصيرت او آسمان باشد و علوى بود و اگرچه معنى معنوى ارضى باشد .
و اين معراج اوّل بود سالكى را كه ابتداى سفر كند به قرب حضرت ربوبيّت ، و انسان كه
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
در شأن اوست حسب الاقتضاء
« ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ »
مردود به اسفل السّافلين طبيعت بود و از آن وى را به عالم اعلى ترقّى بايد كرد ، و آن ترقّى كه در اكثر بىمجاهدهء تمام و تزكيهء نفس و تصفيهء دل صورت نبندد كم كسى را ميسّر شود و هر شخصى را سعادت وصول به درجهء سجود ملك گشتن حاصل نشود . و اغلب مردم به دركهء ساجد حيوان بودن كه
« بَلْ هُمْ