3 - تكلمة لهذه الدّقيقة
از براى ايضاح و اتمام اين دقيقه كلمهاى چند نيز بشنو ، سپس بتحقيق كه از ما مضى معلوم تو شد كه ديده بر دو نوع بود : يكى ديدهء ظاهر و يكى ديدهء باطن . ديدهء ظاهر از عالم حسّ و شهادت بود و ديدهء باطن از عالم غيب و ملكوت . و هريك از اين دو ديده را نورى است كه عين وى است و روشنايى است از خارج كه بدان كامل الابصار مىگردد .
ديدهء سر را در عالم شهادت نور ظاهر خارج مهر منير محسوس بود ، و چشم سرّ را نورى كه سبب كمال بصيرت مىشود قرآن و ساير كتابهاى ( 162 ) خدا باشد .
و هرگاه كه بر تو اين اسرار آشكار شود به كشف تامّ به درستى كه گشاده گردد بر روى دل تو باب اول از ابواب عالم امر و ملكوت كه جهت طول و عرض و عمق را بدان راه نبود ، و در اين عالم عجايب حكمت و غرايب قدرت و بدايع صنعت حضرت الهيّت عزّ شأنه چندان هست كه عالم ملك و شهادت كه نقطهء مقابل و ضدّ اوست نسبت بدان حقير و مختصر نمايد . سپس سلاسل علايق و اغلال عوايق را از هم بگسل و درهم بشكن و از لوث هواى دنيا پاك كن تا بدين عالم كه موطن اصلى توست برسى و از عذاب مخلّد و عقاب مؤبّد برهى . بيت :
تا به كى اى شاهباز پرفتوح * دور مانى دور از اقليم روح
جهد كن اين بند از پا باز كن * بر فراز لامكان پرواز كن
تا به چند اى هدهد شهر صبا * در غريبى مانده باشى بستهپا
هركه دامن سعى بر ميان همّت نزده و بدين عالم مسافرت ننموده باشد در حضيض عالم صورت و مزبلهء طبيعت مانده باشد و چارپاى بود ، محروم از خاصيّت انسانيّت و صفات آدميّت ، بلكه از چارپا نيز كمتر و گمراهتر بود ، زيراكه چارپايان را جناح استعداد طيران و بال قابليّت پرواز بدين عالم ندادهاند و آدميان را دادهاند . از اين است كه حقّ ، جلّ و علا ، در شأن ايشان فرمود كه
« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »
.
آدمىزاده طرفه معجونى است * از فرشته سرشته وز حيوان
گر كند ميل اين شود كم ازين * ور كند ميل آن شود به از آن