بعضى از آن نزد او در حكم حاضر باشد ، چون علوم بديهى ، مثل علم وى به دين كه يك چيز نمىشود كه هم قديم بود و هم حادث يا هم موجود و هم معدوم ، و جائز نيست كه يك قول هم صادق بود و هم كاذب .
و هرگاه كه روا باشد ثبوت حكمى براى چيزى روا بود ثبوت آن براى مانند آن نيز ، و هرگاه اخصّ موجود بود وجود اعمّ واجب بود .
پس هرگاه كه در جايى سواد موجود بود لون موجود بود و چون انسان متحقق گردد حيوان متحقق گردد . و امّا عكس آن از روى عقل لازم نبود ، چنان كه ظاهر است كه وجود لون وجود سواد را و وجود حيوان وجود انسان را مستلزم نباشد ، براى جواز تحقق عام در ضمن افراد ديگر سواى خاصّ مشخّص .
و هرچه از اين بابت از قضايا و اخبار و احكام ضرورى در واجبات و جايزات و محالات همه نزد عقل ظاهر و در حكم حاضر باشند .
و برخى ( 161 ) از علوم فكرى و مدركات عقلى هست كه با وى مقارن نبود در هر حالتى كه آن را به وى عرض كنى ، بلكه محتاج شود در آن ، بدان كه دامن نظر بر كمر ترتيب امور معلومه زند و آستين بازوى حجّت با دست تدبير بالا كند تا از آن آگاه شود و بدان راه برد . و تنبيهكنندهء وى از آن سخنان علم بود كه نزد اشراق نور شارق آن عقل را ادراك و ابصار بالقوة بالفعل شود .
و بزرگترين كلمات حكمت كلام خدا است ، و از جمله كلام خداست قرآن عظيم الشأن . پس مىباشد منزلت آيات قرآنى پيشين ديدهء بصيرت عقل ، منزلت نور خورشيد نزد نور بصر كه بىآن ديدنش به تمام و كمال صورت نبندد . و بنابراين اگر قرآن را نور بنامى سزد و آن كلام سزاوار بود بدان نام ، بدانسان كه نور خورشيد سزاوار بود .
و از اين تحقيق و تبيين محقق و مبيّن شد كه به اعتبار تطبيق آفاق به انفس ، مثال قرآن نور آفتاب بود و مثال عقل نور چشم . و چنان كه رؤيت آن بىآن ممكن نبود ، اين نيز بىاين ميسّر نشود . پس معنى آيهء كريمهء
« فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا » ،
و مفهوم آيهء شريفهء :
« قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً »
كه در آن خداوند جهان قرآن را نور خوانده است كما هى ظاهر و روشن شد و چيزى از آن پوشيده و پنهان نماند .