را از اين غواشى و عوائق بر وجه اكمل و اتمّ بعد از مرگ اضطرارى ميسّر شود و نزد آن پردهء غفلت از پيش بصيرت برخيزد و همه اسرار آشكار گردد .
و نمونهاى از اهوال و احوال روز قيامت كه
« يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ »
بود در آن حالت نمايان شود كه « من مات فقد قامت قيامته الصغرى » . پس هر احدى را پيش آيد آنچه از خير و شرّ بيشتر كرده باشد ، و هركسى به كتابى برخورد كه فرونگذارد و فوت نكند هيچ صغيره و هيچ كبيرهاى را و همهء اعمال و آمال در آن مكتوب و مسطور باشد ، آنگاه وى را هاتف لا ريب از عالم غيب ندا در دهد كه : « فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد » . و مراد از اين غطاء مكشوف غشاوهء وهم و خيال و سائر نوازع و علائق بود .
و در آن هنگام غافلى كه به اوهام كاذبه و اعتقادات فاسده و خيالات باطلهء خود مغرور و فريفته بود فرياد برآرد كه :
« رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً »
. و اين اعتراف به حقيقت دعوت و تمنّاى رجعت مطلق فائده و منفعت به وى ندهد .
علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد * دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست
و از آن طرف سروش ( 159 )
« يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ »
به گوش آيد ، و از اين جانب خروش :
« يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً »
رود .
مردمان غافلند از عقبى * همه گويا به خفتگان مانند
ضرر غفلتى كه مىورزند * چون بميرند آنگهى دانند
شجرهء آن دانستن شكوفهء ندامت بار آرد و ميوهء حسرت در كنار نهد . قبل از اقبال آن ورطه و پيش از وقوع مهلكه كحل ايقان از سرمهدان ايمان در ديدهء دل بايستى كشيد و مردمك بصيرت را كه مسمّى به حبّة القلب بود از نور وجود روشن و بينا كرد ، و عين اليقين را منشأ و مبدأ علم اليقين ساخت و از آن هر دو به حقّ اليقين پيوست ، و از فحواى « لو كشف العظاء ما ازددت يقينا » آگاه شد ، و به ايماء « الجنّة أقرب إلى أحدكم من شراك نعليه ، و كذا النّار » ، راه برد ، تا بدان بلا مبتلى نگشتى و از آن مصيبت عافيت يافتى .
تو را گوش و چشم دگر در دل است * كه بردن بدان ره بسى مشكل است
بود پرده آن چشم را چشم سر * از اين گوش آن گوش گرديد كر
خيال تو شد بست در راه تو * تو يوسف بود وهم تو چاه تو