به خسيسترين خزانهاى از خزائن خودش كه آن خزينهء الوان و اشكال باشد تا رفع كند و برساند اخبار آن دو عالم را به جناب حضرت او ، پس حكم كند وى در آن بدانچه تقاضا كند رأى ثاقب و حكم نافذش .
و به غير از اين جواسيس حواسّ خمسه مر او راست در باطن جاسوسان ديگر ، از قوّت واهمه و متخيّله و متفكّره و حافظه و حسّ مشترك و ماوراى اينها وى را بندگان و خادمان و لشكريان مسخّر فرمان و مطيع امر باشند در عالم خاصّ خودش كه به اشارهء وى كار كنند و تصرّف كند در آنها به نهجى كه سلطان در عبيد و ملك در خدم خود كند ، بلكه بيشتر از آن بديشان تسلّط دارد ، و شرح آن مطوّل بود از آن . و ذكر آن لايق اين رساله نبود .
و اگر خواهى كه بر آن مطّلع گردى در كتاب عجائب القلب از كتاب « إحياء » طلب كن . و كتاب إحيائى كه اين فقير را مطالعهء آن ميسّر بود و به جز آن نسخهء ديگر به دست نمىافتاد . از اتفاقيّات كتاب عجائب القلب كه به منزلهء قلب آن كتاب است در آن نبود . و از آن آن را برداشته بودند . بنابراين در آن باب حرفى نزديم و آنچه آن قدوهء نيكان بدان اشارت كرده بود به عبارت نياوريم .
ششم : آنكه نور چشم ادراك چيزى كه نهايت نداشته باشد نتواند نمود ، زيراكه وى را به هيئات و شكل اجسام راه بود و از آن نتواند گذشت ، و اجسام متصوّر نگردند مگر متناهى ، و نور عقل درك معلومات كند و معلومات را نهايت تصوّر نتوان كرد و اگرچه آنچه از آن معقول عقل شود متناهى بود ، و ليكن وى را قوّت دريافت غير متناهى موجود باشد و شرح آن دراز كشد .
و اگر براى توضيح آن مثالى خواهى ، پس فراگير از تمثيلات روشن اين معنى بديهى را كه عقل ادراك اعداد مىنمايد و اعداد را نهايت نباشد ، بلكه به تضعيفات ( 157 ) همه اعداد راه علم دارد و حال آنكه آن نيز مثل اعداد غير متناهى بود ، و همچنين دانا بود به انواع نسبتها كه در ما بين آحاد و افراد اصناف اعداد محقّق باشد و آن را نيز نهايت نبود و عالم به علم خود و به علم علم خود بود ، و هرچند بكشى برود و قدرت او در اين باب نيز در غايتى توقّف بنمايد .
هفتم : آنكه نور بصر در ديدنها غلط بسيار كند ، چنان كه نيّر اعظم و عطيّه بخش عالم
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 368
مساهمون: ادهم عزلتى خلخالى
ص٣٦٨