تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
عروجت را نباشد هيچ غايت * نزولت را نمىباشد نهايت اگر كردى ترقّى پاك گردى * وگر كردى تنزّل خاك گردى
چون مصنّف لبيب در اين باب اغماض عين نموده ، در تحقيق نگشوده بود ، ما نيز اقتدا به وى كرده ، آنچه بايست و شايست نتوانستيم نوشت و ياد كرد . سوم : از نقايص ديدهء ظاهر آن است كه چون چيزى در پس پرده و وراى حجابى بود ادراك آن نتوان نمود ؛ و بصيرت عقل از غايت حدّت در عرش تصرّف نمايد كه نسبت وى به عالم و به حضرت حق چون ( 154 ) نسبت دل است به تن و به تو ، و چنان‌كه اوّل ارادهء كار در تن از دل خيزد و آنگاه به همهء اعضاء پراكنده شود ، ابتداء ارادهء كارها در عالم اجسام در عرش پيدا گردد و از آن به ساير جسمها رسد . و همچنان‌كه تو بر دل مستولى شدى و كار دلى راست شد و تدبير همهء مملكت تن بتوانى كرد ، حق سبحانه و تعالى نيز به آفرينش عرش بر عرش مستولى شد و تدبير ملك ساخته شد . و آن معنى به عبارت چنين آمد كه :
« اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ . يُدَبِّرُ الْأَمْرَ »
و آن را حاصل همهء اشياء و فلك هشتم نيز گويند ، و به كرسى راه دارد كه وى محيط و بردارندهء عرش است . و بعضى عرش و كرسى را به علم و دانش بىچون تفسير كرده‌اند . و خبر از لوح محفوظ دهد كه آن از عالم به منزلهء دماغ و قوّت حافظه است از نفس تو . و همچنين تصوّف است عقل را در ماوراى حجب سماوات و در آنچه در ملأ اعلى مكنون و الا بود كه برتر از همه مكوّنات است ، مانند تصرّفى كه در عالم خاصّ و مملكت قريبهء خود دارد كه بدن مشخّص و تن مخصوص به دو بود . بلكه هيچ حقيقتى از حقايق از عقل محجوب و مستور نيست و حجاب نفس عقل از ذات خود به سبب صفات چندى است كه مقارن و مع است با او ، مثل خفاء بصر از ذات خود چون مژه‌ها را مرهم نهند . و زود باشد كه اين بيان مبيّن و روشن شود در « فصل سوم » از اين كتاب مستطاب . چهارم : آنكه « بصر سرّ » ادراك مىكند ظاهر اشياء و سطح بالاى آن ، و به باطن آن راه ندارد ؛ بلكه قالب و صورت را درك كند و از دريافت ماهيّات و حقايق آن قاصر و عاجز آيد ، به خلاف عقل كه فرورود در بواطن اشياء و غور كند در اسرار آن و بداند