بيند . و اين هفت نقص است كه هرگز از باصرهء ظاهره مفارقت نكند ، و از آن منفك نشود .
پس اگر در عين ديدهها ديدهاى باشد كه از اين نقايص منزّه بود ، چه شدى ، دانستمى كه او لايقتر و درخورتر است به نام نور تا اين پرقصور .
پس بدانكه بتحقيق كه در دل آدمى چشمى است كه از اين نقص منزّه و مبرّى است و حرمان از اين نقصان صفت كمال اوست ، و تعبير مىكنند از او گاهى به عقل و گاهى به روح و گاهى به نفس انسانى . و تو از اين عبارات شتّى و الفاظ مختلف ، كه كثرت آن ضعف بصيرت را موهوم كثرت معانى مىشود ، ( 151 ) بگذر تا بدانى كه از آن معنىاى مىخواهند كه بدان امتياز مىيابد عاقل از طفل شيرخواره ، و آدمى جدا مىگردد از چارپا و مجنون .
( عقل نور است و مبرّى از نقصهاى هفتگانهء نور حسّى )
و به متابعت جمهور و متابعت ايشان در اصطلاح ما نيز آن را به نام « عقل » مىناميم . پس مىگوئيم كه عقل سزاوارتر بود بدانكه مسمّى به نور شود ، از براى ارتفاع شأن او از حضيض آن نقصهاى هفتگانه :
اوّل : آنكه حسّ باصره احساس ذات خود نتواند كرد ، و نور علىّ عقل ادراك ذات خود و غير خود هر دو تواند كرد و صفات خود را نيز از علم و قدرت و علم به علم خود و دانستن اين دانستن را إلى النّهايه درك كند ، و اين حالت خاصّى است كه متصوّر نمىشود حصول آن به آلت جسمانى ، وراى اين سرّى است كه شرح آن به طول مىانجامد .
و نيز اگر كسى بدانچه در اين نسخهء نفيسه مكتوب و مسطور است به تصريح و ايماء و اشاره و رمز و كنايه از روى حال اطّلاع يابد به بركت آن آنچه بدان در آن اشعار و تنبيه نشده است به وى مكشوف و معلوم شود ، و الّا به ذكر و ياد كرد آن نيز از آن آگاه نگردد و بدان راه نبرد . بيت :
يكى را كه عقل است و هوش و خرد * به رمزى توان ره به مقصد برد
ولى آنكه نبود فهيم و زكى * هزارش بخوانى نفهمد يكى
دوّم : آنكه چشم ظاهر نزديك مفرط و دور مطلق را نتواند ديد ، و نزد عقل دور و نزديك يكسان بود ، بالا رود و در يك چشم زدن بر فرق آسمانها از روى ارتفاع ، و