تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
ديد ، چون خورشيد . و اين تعريف تام و حقيقت تمام اوست به وضع اوّل .

1 - دقيقه

بدان كه چون سرّ نور و روح او عين ظهور اوست مر ادراك را ، پس موقوف باشد وجود ادراك به وجود نور و به وجود باصرهء ظاهره نيز ، به واسطهء آنكه نور چيزى است كه هم ظاهر باشد و هم ظاهركنندهء چيزها ؛ و هيچ‌يك از انوار را ، نظر به اعمى بىبصر ، نه ظاهر توان ناميد و نه ظاهركننده ؛ سپس روح قوّت باصره نيز مثل نور ظاهر خارج ركنى بود كه ناچار باشد از او مر ادراك را ، و امّا آن نور ظاهر بيرونى نه بيننده بود و نه دريابنده و نه آلت ديدن و دريافتن باشد ، بلكه شرط تحقق ادراك بود . بنابراين اسم نور به نور حسّ بصر سزاوارتر از آن بود كه به نور خارج بصر ، پس اطلاق كردند نور را بر نور چشم بينا ، و گفتند : « خفّاش را نور باصره ( 150 ) ضعيف بود ، و أعمش را نور ديده فتور و قصور دارد ، و در ديدهء كور نور نبود » . و سياهى جامع و مقوّى نور بصر بود ؛ و حكمت الهى پلكها و مژه‌هاى چشم را كه ساتر و پوشانندهء آن است مخصوص به رنگ سياه از آن كرد تا روشنائى آن را جمع كند و قوّت دهد . و امّا سفيدى ، سپس آن روشنى چشم را پراكنده كند و ضعيف نمايد ، حتّى اگر بر سيل دوام بر جسم سفيد درخشان نظر اندازند يا به نور خورشيد مدام نگرند غلبه كند نور آن بر نور چشم ، و بكاهد و نيست نمايد آن را ، بدان‌سان كه ضعيف در جنب قوى ناپيدا و نابود شود . و از اين تحقيق بتحقيق معلوم تو شد كه روح باصره را نور مىنامند و او چرا اولى و انسب است بدين اسم . و اين وضع دوم است نور را كه خواصّ قرار داده‌اند ، و در اين خود شكى نيست كه نور بصر موسوم و موصوف است به انواع نقصان . نبينى كه غير خود را بيند و خود را نبيند ، بسيار دور و پرنزديك را نتوان ديد ، و آنچه در پس مجالى بود مرئى و مشهود وى نگردد و ظاهر اشياء را درك كند و باطن آن درك نتواند كرد و از موجودات بعضى مبصر وى گردد و بعضى نگردد ، و چيزهاى متناهى را به حيطهء بينش درآورد و از احاطه امور غير متناهى عاجز آيد ، و در ديدنها غلط بسيار كند ، چنان كه كبير را صغير و بعيد را قريب ، ساكن را متحرك و متحرك را ساكن