تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
سوم ، آنكه گفتار گواه ادّعاى عرفان بود ، و در اين معامله شاهد صادق ترك دعوى و كتمان معنى بود .
اين مدّعيان در طلبش بىخبرانند * آن را كه خبر شد خبرش باز نيامد
العجز عن درك الإدراك إدراك . و از اين جهت « عليكم بدين العجائز » فرموده‌اند :
گر كسى وصف او ز من پرسد * بيدل از بينشان چه گويد باز عاشقان كشتگان معشوقند * برنيايد ز كشتگان آواز
طائفه‌اى سعى بسيار كردند تا سخن فراموش گيرند و دانشمند باشند . و فرقه‌اى جهد بسيار نمودند تا آنچه دانسته‌اند فراموش كنند و نادان نمايند .
به خدا دل بده ببند دو گوش * مهر بر لب نه و بشو خاموش
و ليكن حسب الحكم :
« وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ » ،
چه جاى آنكه آن سائل مستحقّ و سزاوار آن مسئول بود ، منع سائل روا نبود . و من خود دل و سينهء تو را منوّر به لمعات نور و منزّه از ظلمات غرور مىبينم ، پس امساك نكنم بر تو و بخل نورزم با تو ، در بذل نقود ايماء به لوامع و لوائح و جواهر اشارت به حقائق و دقائق ، زيراكه نگه‌داشتن علم از اهل و لايق آن ( 144 ) در قبح و زشتى كمتر نبود از رسانيدن آن به نااهلان و نالايقان ، چنان كه گفته‌اند :
فمن منح الجهّال علما أضاعه * و من منع المستوجبين فقد ظلم
و گاه باشد كه جذبهء خواهش طالب صادق ، سخن را چنان از پستان بيان بكشد كه قابل كامل را در اداى آن چون جريان شير مادران به كام طفلان گريان اختيارى نبود ، و همچنين از عدم رغبت و نفرت طبيعت سامع در عدم بيان و رعايت كتمان چون جارى نگشتن شير مادران بىوجود طفلان ، و نشكفتن غنچهء خندان بىاعتدلال هوا مضطر باشد ، و مانند شگفتن غنچهء پرعطر بر شاخسار اشجار از وزيدن نسيم بهار مجبور بود .
گر سخن‌كش بينمت در انجمن * بشكفد طبعم چو گل اندر چمن مستمع چون طالب آمد بىملال * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال ور سخن‌كش بينمت اى زن به مزد * معنى از پيشم گريزد همچو دزد