و نقل است كه يكى از دانايان متين همانا كه معلّم اوّل ابو نصر فارابى بوده با قافلهاى به راهى مىرفت ، دزدان راهزن بر سر ايشان ريختند ، چون حكيم جامع جميع فنون بود ، بعد از مقاتلهء بسيار ، با تيرهاى سفتهء سوغار ، گرفتار جنگ اشرار شد . به گمان آنكه مگر وى را جنس نفيسى دربار باشد ، از آن آن همه كارزار نمود ، وى را مىجستند ، بهيكبار زبان گشود و گفت : آنچه من دارم در درون صندوق سينهء من است و دست تصرّف شما از آن كوتاه بود . - غرضش از آن گوهر حكمت و جوهر معرفت بود - و آن قوم نادان آن سخن را نفهميدند و گمان بردند كه مگر جنس پرقيمتى داشته فروبرده . پس صدر عالىقدرش را بشكافتند و آنچه مىخواستند نيافتند پشيمان شدند . غرض از اين همه آن است كه :
به مستوران مگو اسرار مستى * حديث جان مپرس از نقش ديوار
مكن اظهار دانش پيش نادان * و گرنه مىكشى بسيار آزار
پس بر عارف خبير اخبار ما فى الضّمير ، و بر كامل و اصل اظهار ما هو ليسن بشهير ، بسى صعب و پردشوار بود .
يكى ، از آن جهت كه آنچه به عبارت آيد نه آن است كه ( 143 ) بدان اشارت كنند .
معانى هرگز اندر حرف نايد * كه بحر قلزم اندر ظرف نايد
هر آن سرّى كه شد از ذوق پيدا * كجا تعبير لفظى يابد آن را
پس قيل و قال تضييع عمر و بىمآل بود ، و گاه باشد كه به اغوا و اضلال نيز انجامد ، و مرد حقيقتشناس از اين هر دو برى بود .
اى خوش آنكه رفت در حصن سكوت * بسته دل در ياد حيّ لا يموت
خامشى باشد مقام اهل حال * گر بجنبانند لب گردند لال
رو نشين خاموش چندان اى فلان * كه فراموشت شود نطق و بيان
صمت عادت كن كه از يك گفتنك * مىشود زنّار اين تحتُ الحنك
دوم ، از آن سبب كه گنج بىرنج ميسّر نمىشود ، و آنچه به آسانى به دست آيد هم به آسانى از دست بدر رود و بىقدر بود .
نرخ متاعى كه فراوان بود * گر به مثل جان تو ارزان بود