تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
شدستيم پابند فرزند و زن * نياريم يك بار ياد از وطن به بيهوده بگذشت عمر عزيز * نه تشويش دين ، نى غم رستخيز درين دهر بىرونق بىثبات * ز پى بركه ما را اميد حيات ز شيرينى زهر اسباب برگ * فراموش گرديم تلخى مرگ نداريم سوداى قبر و لحد * نه فكر قيامت نه ذكر ابد نداريم با آنكه تابِ عذاب * نياريم ياد از حساب و كتاب فكنديم اينجا بدان‌سان بساط * تو گويى كه بگذشته‌ايم از صراط نه آخر به آخر رسد كارمان * بود تا به كى گرم بازارمان به محشر كه اعمال مردم كشند * ز ما تا چها در ترازو نهند به گفتن بود تُند نفس دَغَل * به كردن چو خر مانده اندر وَحَل كسى را كه گوش هدايت كراست * خموشى ازين گفتگو بهتر است ز بىباكى و بىتميزيّ خويش * نگرديم شرمنده از كيش خويش ز اسلام قانع به گفتيم و بس * به قوليم پيش و به فعليم پس همه بدنهاديم الّا كه من * مرا در تن آتش ببايد زدن بشد روزگارم به لهو و لعب * ز غفلت رسيده است جانم به لب همه عمر خود با خطا باختيم * به طاعت زمانى نپرداختيم بدى كرد خود نفس بدخوى من * سيه‌تر شد از نامه‌ام روى من نه اشكى ز حسرت برون ريختم * نه در توبه از جهل بگريختم مطيع هوا بندهء خنده‌ام * ز مردان راه تو شرمنده‌ام چو نيكم بخواند ز نيكى كسى * خجالت كشم هر دم از وى بسى ( 132 ) ز آزار دائم به خون خوردنم * بود بهتر از زندگى مردنم علاجم بود آنكه از روى درد * انابت نمايم به سلطان فرد كه هستم تو را چون ز عصيان اسير * ز تو در تو بگريزم اى دستگير
* * *
به فرياد من رس كه درمانده‌ام * به‌هرحال آخر تو را خوانده‌ام