شدستيم پابند فرزند و زن * نياريم يك بار ياد از وطن
به بيهوده بگذشت عمر عزيز * نه تشويش دين ، نى غم رستخيز
درين دهر بىرونق بىثبات * ز پى بركه ما را اميد حيات
ز شيرينى زهر اسباب برگ * فراموش گرديم تلخى مرگ
نداريم سوداى قبر و لحد * نه فكر قيامت نه ذكر ابد
نداريم با آنكه تابِ عذاب * نياريم ياد از حساب و كتاب
فكنديم اينجا بدانسان بساط * تو گويى كه بگذشتهايم از صراط
نه آخر به آخر رسد كارمان * بود تا به كى گرم بازارمان
به محشر كه اعمال مردم كشند * ز ما تا چها در ترازو نهند
به گفتن بود تُند نفس دَغَل * به كردن چو خر مانده اندر وَحَل
كسى را كه گوش هدايت كراست * خموشى ازين گفتگو بهتر است
ز بىباكى و بىتميزيّ خويش * نگرديم شرمنده از كيش خويش
ز اسلام قانع به گفتيم و بس * به قوليم پيش و به فعليم پس
همه بدنهاديم الّا كه من * مرا در تن آتش ببايد زدن
بشد روزگارم به لهو و لعب * ز غفلت رسيده است جانم به لب
همه عمر خود با خطا باختيم * به طاعت زمانى نپرداختيم
بدى كرد خود نفس بدخوى من * سيهتر شد از نامهام روى من
نه اشكى ز حسرت برون ريختم * نه در توبه از جهل بگريختم
مطيع هوا بندهء خندهام * ز مردان راه تو شرمندهام
چو نيكم بخواند ز نيكى كسى * خجالت كشم هر دم از وى بسى ( 132 )
ز آزار دائم به خون خوردنم * بود بهتر از زندگى مردنم
علاجم بود آنكه از روى درد * انابت نمايم به سلطان فرد
كه هستم تو را چون ز عصيان اسير * ز تو در تو بگريزم اى دستگير
* * *
به فرياد من رس كه درماندهام * بههرحال آخر تو را خواندهام