تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
به آب نباهت بشو هستيم * به هر عارفى ده زبردستيم چنان كن كه چون مطلبى سر كنم * دل مستمع را منوّر كنم زند بر سرم چون ز سودا جنون * برم تيرگى از درون و برون كنم چون تفسير حرف يكى * نماند مرا در بيانش شكى كنم چون دُر گفته سفتن مدار * نگردم ز صاحب سخن شرمسار به نوعى نمايم سخن را ادا * كه گويند روحانيان مرحبا

مناجات سوم به طريق ابتهال

خدايا تو دانى كه ما غافليم * خطاكار و بدبخت و بىحاصليم ز علم و عمل هر دو بىبهره‌ايم * به زشتى و آز و امل شهره‌ايم گرفتار كردار نالايقيم * به هر زشت در هر بدى فايقيم شب و روز فرمان شيطان بريم * ز نفس ستمگر به دوزخ دريم نه ايمان بجا ماند و نه اعتبار * به دنيا و عقبى تبه‌كار و خوار ظلوم جهول جزوع و هلوع * بمانديم دور از اصول و فروع نريزيم از ديده هرگز دموع * مگر همچو طفلان به هنگام جوع نه در دل اثر از خضوع و خشوع * نه در سر هواى سجود و ركوع ( 131 ) ز آخور چو گاويم خوشحال و شاد * ز آخر زمانى نياريم ياد هميشه به تشويش خواب و خوريم * به جسم آدميم و به معنى خريم گهى بند نام و گهى بند ننگ * گهى ميل صلح و گهى ميل جنگ بدى ديگران بر زبان آوريم * به غيب خود امّا كه كور و كريم به نيك و بدخلق پرداختيم * از آن دشمن از دوست نشناختيم ز همكارى دوستان لئيم * فراموش كرديم يار قديم ز غفلت شكستيم عهد نخست * عجب گر توانيم كردن درست پى راحت اين سواى خراب * جگر خون شد از غصّه و دل كباب ز جهل اين جهان باقى انگاشتيم * ز دار بقا دست برداشتيم نبرديم ره جانب خير و شر * غريبيم اينجا وزان بىخبر