تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
ز سوداى جاه و لباس و خوراك * به ناپاكى آلوده شد روح پاك ز گند بدى جيفهء آرزو * نيابيم بوى تو از هيچ سو به پابند داريم و در دل گره * كمان عمل سخت بگسسته زه پى لهو و لذّات پرداختيم * خرد را به نابخردى باختيم ( 129 ) به ديده كشيديم از مَيل ميل * نخواهيم بگذشت وقت رحيل ز صوت و صدا گوش ما كر شده * ز كبر و ريا هوش از سر شده به ما آمد از بس ز هر سو بلا * فراموش كرديم « قالُوا بَلى »
* * *
دويديم ز هر سو به اميد گنج * نديديم گنجى ، به صد درد و رنج بگشتيم اكنون ز راه جفا * نهاديم پا در طريق وفا ز تقصير و تخويف و تعذيب ما * به فضلت تو هم باز گرد اى خدا دلى ده كه از درد پر باشد او * ز قيد سواى تو حُر باشد او ز بند تعلّق رها سازمان * به رفع تعيّن تو بنوازمان شب‌افروز ما ساز سوز و نياز * درى كن به رحمت برومان فراز به هوليم از حول خود درنگر * به حول خود آن هول از ما ببر ز اخلاق تيره رهايى بده * ز غفلت به دل روشنايى بده ببخش آشنايى به آيات خود * بكن ذات ما محو در ذات خود به هنگام تبليغ و وعظ كتاب * كلامى عطا كن سراسر صواب ببينيم چيزى كه گوييم آن * نماييم معانى بيان از عيان به وقتى كه درمانده باشيم سخت * مددگار ما ساز توفيق و بخت چو مانيم حيران ز رمز نهان * ز گرداب حيرت به ساحل رسان مپوشان ز ما هيچ اسرار راز * حقيقت‌نما شو ز راه مجاز به وقتى كه بنديم رخت از جهان * نماييم رحلت ز كون و مكان ز غارت نگهدار ايمان ما * به رفق و به احسان ستان جان ما در آن وقت پرعقدهء پيچ‌پيچ * ملك را مده در ميان راه هيچ