مكن زندگانى تلف بهر هيچ * به هيچ جهان گرنه هيچى مپيچ
دمى از صفتهاى بد نگذرى * خطا مىكنى بد بسر مىبرى
چرا ماندهاى پس ، قدم پيش نه * به مردانگى داد مردى بده
ز « قالُوا بَلى » حلقه در گوش كن * سواى خدا را فراموش كن
معاشى كنى با هزاران فساد * نه اى آگه از مبدأ و از معاد
دل از فتنهء دهر آگاه ساز * ز صدق و صفا توشهء راه ساز
تو را دشمن است اين تن بىوفا * به دشمن مشو دوست بهر خدا
ز تن مانده دربند اهريمنى * همان به كه اين بند را بشكنى
بود دزد بيدار و تو خفته جان * عدو در كمين و تو غافل از آن
به تدبير دشمن بپرداز زود * بدينسان بدين حال نتوان غنود
* * *
دو روزى اگر تن بدارى برنج * از آن رنج آخر بيابى تو گنج
ز جنّت بدر كرد ديوت پدر * تو از وى بينديش و بازى مخور
درين خوان ويران تويى ميهمان * مپرداز پُرهم به تعمير آن
بود تخم دوزخ عملهاى بد * از آن درگذر گرنه اى ديو و دد
به كار آنچه آن را توانى درود * كه ندهد دريغت به انجام سود
زنى دم به دم تيشه بر پاى خود * نباشد تو را هيچ پرواى خود
ندارد درخت وجودت برى * نه سوداى دينت نه با حق سرى
نكردى ز سرمايهء عمر سود * بدادى به باد فنا آنچه بود
نباشد تو را جز خطا هيچ كار * متاعى ندارى بجز بد به بار
مدامى طلبكار عيش و طرب * ز كار تو من ماندهام در عجب
حياتى تو را بوده تا سى بهار * چو بگذشتى از سى دَى آمد به كار
نكردى به جز ناكسى تا بسى * گرفتم به سى سال ديگر رسى ( 128 )
نرويد به فصل خزان گل به باغ * مجو روشنايى ز پى بىچراغ
همانا نمانده تو را هوش هيچ * نگيرى از آن پند در گوش هيچ