و اين غزل كه :
يا غزالا بالحمى أقبل علىّ * اترك الغير فليس الغير شىء
تا به چندين جور جانا تا به چند * تا به كى اين بىوفايى تا به كى
أيّها النّصّاح إن خالفتكم * اعذرونى ليس أمرى فى يدىّ
يا نديمى قم و هيّئ الرّاح لى * إنّ عمرى قد تقضّى هى هى
و أراك أحياء ليلى بالحمى * إنّ ذكراها يعيد [ الحبّ ] حىّ
هرچه در عالم همه ليلى بود * ما نمىبينيم در وى غير وى
حيرتى دارم از آن رندى كه گفت * چند گردم بهر ليلى گرد حىّ
اى بهايى شاهراه عشق را * جز به نور عشق نتوان كرد طىّ
و اين دو بيت مثنوى كه :
كم انادى كم انادى كم اناد * وا فؤادى وا فؤادى وا فؤاد
يا بهائى اتّخذ قلبا سواه * فهو ما معبوده إلّا هواه
سبحهء سى و پنجم در ذكر كمال و حال آن سيّاح صحراى همّت و سبّاح در پاى وحدت [ امين الدين ]
آن شهباز فضاى تجريد ، آن سيمرغ قاف تفريد ، آن گشادهروى خوشخو ، آن ظاهر فسردهء باطننيكو ، آن بىتعيّن بىتكلّف ، آن عالم اسرار تصوّف ، آن منبع عرفان و يقين ، درويش امين الدين ، رفع اللّه درجاته ، ( 98 ) ، عجمىّ الآباء و عربىّ الأجداد بود ، مردم خوب بسيار دريافته بود . مربّى توبه و تلقين اين فقير است .
باطنش بر ظاهرش مىچربيد و صورتش به معنى رشك مىبرد ، ديدن ديدارش بهجت و مسرّت مىافزود ، و فتوحات بىحدّ و فيوضات بىعدّ بر صحبت و مكالمهء او مترتّب مىشد ، از بلادت پاك و در فكر چالاك بود .
و از سخنان اوست كه : دكان دارى كار بازارى است و در اين بازار كار بازارى است ، جارى دارى كارى كن كه بارى يا بى ، از خارى در خار خار چرايى ، سيّار گلزار محبّت را از خار محنت ناچار است .
مكيب تا نمانى ، بشكيب تا برسى ، جزو ده كل بگير ، نمود بده بود بستان ، نان