تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
دهى نانت دهند ، جان‌بخشى جانت بخشند . تا ايمان به عرفان نرسد سالك خام كارش ناتمام بود ، تا خودپسندى ريشخندى ، نه در به روى خلق ببند و نه بر در خلق برو ، قيد بگسل تا چند دربندى ، آزاد شو تا شاد شوى و خراب گرد تا آباد گردى ، مخواب كه قافله رفت ، منشين كه فرصت گذشت ، در عمّان « لا » غوطه بخور تا سر از محيط « لا » برآرى . پوچ بودى مغز يا بى ، هيچ بودى همه شوى ، از چاه غفلت درآيى تا بر تخت عزّت برآيى . فيض خواهى صدق پيش آر ، نجات جوى دست از اخلاص برمدار ، در ظلمت طبيعت ظلومى و جهولى است و متابعت شهوت زبونى و دونى است ، فتوح با روح است و كشتى با نوح ، تا فردى مردى ، تا تن‌هايى تنهايى ، گوشه‌اى و توشه‌اى برگير كه عمر كوتاه و راه دراز است ، و در توفيق باز و حق كارساز است ، مخند تا نگريى ، بگريى تا بخندى ، كسالت چرا خود را به كار دار ، بطالت چرا زرعى در مزرع به كار ، تخمى بفشان كه بر دهد و شاخى بنشان كه ثمر دهد ، گمراه را راه يابد و گناه را آه بايد ، نزديكى دور مرو ، دورى نزديك مشو . عارفى واقف باش ، عاشقى صادق شو ، درد بنما تا دوات دهند ، عجز پيش آر تا برات دهند ، پاى رفتن ندارى دست دادن مبند ، چشم ديدن ندارى گوش شنيدن كر مپسند ، خامى بسوز ، ترى برافروز ، ( 99 ) چراغ دل روشن كن و ترك ما و من كن ، قناعت كه با صبر جمع كنى سرّ از ره توحيد شمع كنى ، گدايى مكن كه شهريارى ، بيگانه ممان ز شهر يارى ، آفتاب حقيقت تابان است ، سحاب هستى تو حجاب آن است ، سقف تعيّن بشكاف و ديوار خودى بردار ، تا جان و تن يك تن شود ، غايبى حاضر شو ، حاضرى ناظر باش . زندگى خواهى بمير ، رهايى خواهى مگير ، از تلخى مگريز كه شيرينى است ، به شيرينى در مياويز كه تلخى است ، دعوى را معنى بنما و معنى را نشاط بيار ، هاىهاى تا كى ، واىواى تا چند ، هاى را هى كن ، و واى را وى كن . هوا بگو وى بجو ، دامى بردار گامى بگذار ، بقا خواهى فنا شو ، از خود كه رستى به حق پيوستى . و مىفرمود كه : هر لحظه و هر لمحه با نفس خود خطاب بايد كرد كه : اى نفس ، بكوش