تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
بنا بر عارضهء كوفتى زليخا را فصد كنند ، هر قطره خون كه از او بر زمين مىجست . « يوسف يوسف » نقش مىبست .
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * نامى است ز من با من و باقى همه اوست
و مولوى معنوى در مثنوى آورده است كه : چون مجنون را به واسطهء عارضهء كوفتى خواستند كه فصد كنند اجتناب كرد و گفت :
ترسم اى فصّاد اگر فصدم كنى * نيش را ناگاه بر ليلى زنى زانكه از ليلى وجود من پر است * اين صدف پر از صفات آن دُر است
و مىفرموده است كه « روزى لباس اهل صلاح در بر ، با دو سه نفر طالب علم از مزارستان شهر هرات مىگذشتم ، فاحشه‌اى را ديدم مست بر سر سنگ مزار نشسته بود با دو نفر از اجلاف و پياله مىزد ، روى از وى گردانيدم ، رو به جانب من كرد و مستانه اين رباعى برخواند كه ، شعر :
شيخى به زن فاحشه گفتا مستى * هر لحظه به دام ديگرى پابستى ( 97 ) گفتا شيخا چنان‌كه گويى هستم * آيا تو چنان‌كه مىنمايى هستى
پنداشتى كه صيقلى بر وجود من زد و آتش در نهاد من افكند ، چندان اثر بخشيد ، و آن مقدار نفع از آن بردم كه از هيچ چيز نبرده بودم . محامد او بسيار است و مناقب او بيشمار . و ما در اين رساله كه اختصار مطلوب است ، مثل كمالات و حالات عزيزان ديگر به قليلى از كثير اكتفا كرديم . و از جملهء اشعار آن بزرگ دين است اين بيت كه :
بهائىام من و باشد بهاى من بسيار * تو قدر من بشناس و مرا به كم مفروش
و اينكه :
اى دل نباشد سرسرى آيين فقر آموختن * بايد كلاه فقر را از ترك دنيا دوختن
و اين بيت كه :
گذشت عمر تو در فقه و نحو و صرف و معانى * بهايى از تو بدين نحو صرف عمر بديع است
و اينكه :
ز يمن عشق به كونين صلح كل كرديم * خو خشم كرده ز ما دوستى تماشا كن