تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
صالحه ، فيوضات بىنهايات و فتوحات بىغايات روى نموده . از جمله آن واقعات و منامات واقعى و نفس الأمرى سه واقعه و منام مشعر و مخبر از التفات و افاضات و افادات آن سيّد الموحّدين ( ع ) را نسبت بدين بىبضاعت ، به تحريك محرّك شوق و افتخار ، نقل كنم كه چون منام يوسف ، عليه السلام ، نقل كردنى است : اوّل : آنكه در سنّ يازده سالگى ، در ايّام نقاهت بيمارى ، در خواب ديدم كه آن سرور به كلبهء ما آمد ، از يمن قدوم فيض‌بخش وى ، نهر آب جارى ، روشنى عجيبى در آن كلبه بهم رسيد و از بغل آينهء بلور مشمّع به شمع كافورى مدوّر و بزرگ بيرون آورد و به فقير داد و فرمود كه : آنچه من مىكنم همه در اين مىنمايد ، بنگر و ياد گير . بعد از مشاهده و مطالعهء آنكه از روى ادب پيش رفتم و خواستم كه آن را به دست آن حضرت دهم ، نگرفت و گفت كه : اين مرآت از تو است و به تو تعلّق دارد و آن را از تو پس نمىگيرم . فقير از نهايت فرح آن در بغل نهادم و از غايت شادى گريان گشتم و در اثناى گريه بيدار شدم . دوّم : آنكه شش سال قبل از اين در خواب ديدم كه يكى آمد و گفت : امير المؤمنين على ( ع ) تو را مىطلبد . چون به خدمت آن مولى مشرّف شدم با فاطمه و حسنين عليهم السلام ، ايستاده بود و فرمود كه : تو را براى آن آورده‌ايم كه خانهء خود را به تو بنماييم تا بدانى كه ( 86 ) خانهء اهل آخرت در دنيا چون بايد كه باشد ، و به غير از خشتى و پارچهء بوريايى و دو ديگ گلين ، در خانه و كاشانه فقيرانهء ايشان چيزى نبود . و فرمود كه هركه را در دنيا خانه چنين باشد به ما خواهد رسيد و رستگار خواهد شد و إلّا فلا . فقير از غلبهء شوق و ذوق دست‌افشان و گريه‌كنان از خواب جستم . سوّم : آنكه امروز كه روز سه ، [ شنبه ] نوزدهم شهر شوّال ، سنهء ثلاث و اربعين و الف [ 1043 ] من الهجرة النبويّه ، عليه و آله التّحيّه ، است ، بعد از نماز صبح و اتمام تعقيب وقت طلوع خورشيد به خواب رفتم . آن عزيز مصر معرفت را ديدم كه با فقير گرمى مىنمود و در آن اثناء رقّتش شد . فقير را نيز رقّت شد ، بىتحاشى پيش رفتم ، و آن بزرگوار را در بغل گرفتم ، آن مسكين‌نواز كارساز نيز به هر دودست اين نحيف را