همان خداوند منى و عالمى .
مطايبه ( 7 - حيلهباز چارهجو )
برزگرى را زمين ارزنى بود رسيده و دختر جميل چهاردهساله داشت ، او را پاسبان او نمود تا مرغان و چهارپايانش از هم نپاشند ، جوان هفدهسالهاى از آنجا عبور مىكرد و نظرش بر جمال وى افتاد ، شهوتش به حركت آمده بيچاره چه كند . شعر :
بر پنبه آتش نشايد فروخت * كه تا چشم بر هم زنى خانه سوخت
رو بدان دختر كرد و گفت : حيف از اين زراعت كه مدّتى در سر آن مشقّت كشيدهاند ، اكنون در ساعتى همه پامال خواهد شد ؛ دختر پرسيد كه چرا ، جوان جواب داد كه از آنكه من تو را بىاختيار خواهم بوسيد ، و تو ناچار فرياد خواهى كشيد ، پدر و مادر و برادران و خويشان تو از حميّت و غيرت سر از پا نشناخته چماقها در دست هجوم خواهند آورد و خرد و بزرگ مردم نيز متعاقب ايشان خواهند آمد ، بازار فتنه و غوغا كه گرم شد ، اين محصول همه در زير دست و پا خواهد ماند ، نه من از تقاضاى شهوت مىتوانم گذشت و نه ايشان از مقتضاى غيرت ، بلكه دغدغهء آن مىشود كه ما و تو هر دو كشته شويم ، للمولوى :
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو * طالب مرد چنينم كو مگو
دختر ترسيد و گفت : اگر من فرياد نكشم و دم نزنم چه خواهد شد . جوان جواب داد كه يكى از هزار خواهد شد .
عزيز من ، اگر دشمن با تو درافتد تو با وى درميفت ، و اگر او بد تو گويد تو بد وى مگو تا بزرگتر از آن شوى كه هستى و مزرع ايمان ( 83 ) و زرع اعمالت از پامال كين و كدورت به سلامت ماند و أجرت مضاعف شود و دشمنت دوست گردد و دنياى روشن بر تو تنگ و تاريك نگردد و نجات يا بى . كه « من صمت نجى » . شعر :
آب است بر آتش درشتى نرمى * چون سيل به هموار رسيد هموار است
و از آميزش خلق بپرهيز ، كه هر تخم در شاهراه و بازار افشاندند وقت خرمن بىحاصل ماند . شعر :