تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
در سايهء اختلاط مردم منشين * بگريز اگر توانى از سايهء خويش
و از گفت و شنيد و بيهده‌رايى و هرزه‌درايى لب بربند و فريفتهء صحبت مردم مشو تا علم و معرفت و مال و كمالت يكى به هزار بيفزايد ، شعر :
به چين شد نزد پيرى مرد هشيار * كه ما را از حقيقت كن خبردار جوابش داد آن پير طريقت * كه ده حرف است در معنى حقيقت بگويم با تو ار نيكو نيوشى * يكى كم گفتن است و نه خموشى
مضمون با بهجت و مسرّت اين سبحهء لطيفه كه مركّب از قند مزاح و سركهء پند است ، سكنجبين لذيذى است كه سدّه بخل و تقليد گشايد ، و صفراى خشم و طمع زدايد ، و حرارت حلاوت حرص و شهوت برد ، و قطع بلغم كبر و غرور كند و مرارت غصّهء مصيبت و محنت دنيا زائل سازد . هركه اين شربت شفا بچشد تا ابد از غم و بلا برهد .

سبحهء سى و يكم در بيان كلمه‌اى چند [ دوازده ] از انوار حكمت و ازهار معرفت

كلمهء اول . علامت مريد صادق قول يافته آن است كه با مردم بيگانه صحبت نتواند داشت ؛ و اگر به صحبت بيگانه افتد ، چنان نمايد كه مرغ در قفس و اسير در زندان . كلمهء دوم . ملامتى آن كس است كه در كار خداى تعالى از ملامت خلق پاك ندارد ، نه آنكه در شرع بىحرمتى كند تا مردمى او را ملامت كنند كه اين بلاهت و اباحت است ، نه اخلاص و ملامت . كلمهء سوم . هر سخن كه از ذكر خالى است لغو است و هر خاموشى كه از فكر خالى است سهو است و هر نظرى كه از عبرت خالى است لهو است . كلمهء چهارم . درويشى آن است كه به چيز كسى طمع نكنى ( 84 ) و چون بىتوقّع آرند منع نكنى و چون بستانى جمع نكنى . كلمهء پنجم . جوان مرد آن است كه مستحق رنجانيدن را نرنجاند و آزاده آنكه از رنجانيدن ديگرى او را از آن كس نرنجد . كلمهء ششم . بدبخت كسى است كه وى را علم دهند و عمل ندهند و توفيق دهند و اخلاص ندهند و به صحبت نيكان راه دهند و قبول ندهند .