چشم تنگ مرد دنيادار را * يا قناعت پر كند يا خاك گور
فسادى كه از اين بابت واعظان و ناصحان احمق نادان در دين كنند صد يك آن را ملاحده و زنادقه نكنند . به شومى همنامى اين خسيسان پيرامون اين امر عظيمى نگشتن بهتر و نيكوتر بود . شعر :
مرا در دل همىگردد كزين كار * ببندم در ميان خويش زُنّار
ازين وضع بد از وعظ است عارم * ز ننگش مثل داغ از اشتهارم
شريكم چون خسيس آمد درين كار * خمول از شهرت اولىتر به بسيار
وا فضيحتاه وا كربتاه وا ويلاه تا چند پايمال خنزير شهوت و كلب غضب باشيم .
چه سود از حفظ قرآن خواجه پرخشم و شهوت را كه چرم خوك سگ جلد است بر اوراق قرآنش اين چه بىحيايى و اعمايى و رسوايى است ! للمولوى المعنوى :
پند خلقان مىدهى نعرهزنان * ماندهاى در پند شهوت چون زنان
وقت پند ديگرانى هاىهاى * در غم خود چون زنانى واىواى
شرمت باد تا چند گويى و نكنى . [ و أنّهم يقولون ما لا يفعلون ]
حيرتى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس * توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر مىكنند
مگر اعتقاد به گفتهء خود ندارند ؟
زاهد به خدا واعظ ما منكر مى نيست * رندى است در اين شهر فريبندهء عام است
حقّا كه باوجود تحقّق ميل مال در وجودى البته قالش خالى از حال باشد ، و استشمام شميم حقّانيّت از شامّهء معنى او نيايد . بيت :
واعظ ما بوى خوش نشنيد بشنو اين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم
عزيز من ، بايد كه از قصّهء غصّهء قرّاء و واعظان زمان راه به بارگاه إله برى ( 82 ) ، و گاهوبيگاه دست نياز به درگاه بىنياز بردارى و به زارى و سوگوارى فرياد برآرى كه :
پروردگارا ، اگر من از غايت بدبختى لياقت مغفرت و مرحمت و عفو ندارم ، تو از نهايت لطف و فضل سزاوار غفران و رحم و آمرزيدن و بخشيدن هستى ، آن كن كه تو را زيبد ، نه آنكه مرا سزد ، و از خدعه و حيله و مكر و تلبيس نفس و ابليس سلامت و امن دار ، چه اگر من يك جهته از بندگى تو بيرون رفته باشم ، تو من جميع الجهات