تو از اين همه دست بدار و به فرمان عقل و اجازهء نقل كار كن ، و حلواى فقر و طريقت و نان دين و شريعت و شير و شكر حقيقت را كه زير دست و پا افتاده و بىصاحب مانده است صاحبى كن ، ملكهء عقل و نفس را يكسو نه و دنيا و عقبا را پشت پا زن و به دلالت درد و هدايت عشق مولى طلب ، كه وقت تنگ است و فرصت غنيمت ، و گرسنگى و برهنگى و قناعت و رياضت را در اين باب دخيل دان ، تا به بركت اين كار دشوار بر تو آسان گردد و احجاب آلات و اسباب سحاب آفتاب بصيرت تو نشود ، و باب تجريد و توحيد به روى تو گشاده شود ، و غافل مشو كه :
از در دروازه « لا » تا به دار الملك شاه * هفت هزار و هفتصد و هفتاد راه و رهزن است
مزاح ( 6 - واعظ دربار شاهى )
پادشاهى مىخواست كه رسولى به ملكى فرستد ، هرچند تفحّص كردند قابلتر و لايقتر از واعظ ملك كسى را نيافتند . چون آن ضايع روزگار ناستوده اطوار بسيار حريص و طامع و مبرم بود ، جمعيّت و اسباب بيشمارش عطا كردند و براى احتياط سوگندش دادند و نذرش فرمودند كه مبادا لسان سؤال و زبان كديه به قال يا به حال ، به كنايه يا تصريح دراز نمايد و در طمع و آز باز كند و سيرت خود و عرض شهريار و اهل آن ديار برد ، و آزار مردمان آنجا و دردسر آن سلطان دهد .
چون بدان ملك رفت و شهرت بر قدرت اداى نصيحت و تبليغ چند يافت در مسجد بر منبرش بالا بردند و موعظه شنودند و تحسين ريش و سر جنبانىاش كردند . بعد از سه جمعه به عادت معهود عود نمود و لب به خواهش گشود و در صورت مطايبه فرمود كه : اى ياران مرا قسم دادهاند ( 81 ) و نذر فرمودهاند كه از شما چيزى نگيرم ، شما را خود قسم ندادهاند و نذر نفرمودهاند كه به من چيزى ندهيد و تكلّف نكنيد ، پس چرا تغافل مىورزيد . بيت :
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا به وقت مرگ از دست
خود را براى هيچ دنيا نزد خلق و خالق رسوا ساخت و عالمى را به گفتوگوى خود و غم و الم انداخت .