مشهور است كه : وزير پرزورى با جمعى از جابران به حشمى از احشام نزول كرد ، با دم قلم شوم سياهروى سرنگون ، ظلمت ظلم و سواد غم در دلهاى رعايا و خاطرهاى عجزه و مساكين منتشر و پراكنده ساخت و به اخذ و جرّ زياده از حد پرداخت و فتنه و آشوب در ميان مرد و زن انداخت .
از قلمزن به لطف ياد مكن * بر سيهنامه اعتماد مكن
هر جراحت كه بر دل از قلم است * همه از نوك نيزهء قلم است
چون از آن حشم به منزل ديگر راهى شد قلمدانى و قلمى از وى بجا مانده بود ، يكى از آن جماعت مسكين و حزين قلم را يافت و ديگرى قلمدان را ، هريك از بيم جان ، يكى از آن را برداشته از پى وى رفت ، چون به نزديك رسيدند فرياد كشيدند كه بايستد و اين آلت جور و ستم را كه بجا مانده است بگيرد .
يكى از ملازمان وزير پرسيد كه آن چيست كه بجامده است ؟ چون ايشان ترك باديهنشين و سوخته آتش ستم بودند .
آنكه قلمدان را داشت گفت : قاو و چقماق است . بعد از مشاهدهء آن و علم بر آن استفسار كردند كه اين را به چه اعتبار آتشزنه ناميدى ؟ در جواب گفت كه آتشى كه اين آلت در خانههاى ما انداخت و خرد و بزرگ ما را بسوخت از صد آتشزنه و چقماق و قاو نيايد .
و آن ديگرى كه قلم را داشت گفت كه : اين كلنگ را بگيريد ، گفتند : به چه مناسبت اين قلم را كلنگ ناميدى ؟ جواب داد كه : از آنكه به يك اشارهء اين در يكدم هزار خانه خراب شود و با هزار كلنگ در يك روز يك خانه را خراب نمىتوان كرد .
حقّا كه ملهم شدهاند بر اين ، آرى . « الأسماء تنزل من السّماء » . و اقلام مفتيان مجازى ملل و اديان و فتاواى هواى ايشان خانههاى دين و ايمان مسلمانان را بيش از اين سوخت ( 77 ) و ويران نمود كه اقلام وزراء خانهء دنيا را . و الحذر صد هزار الحذر از سر اقلام مايلان مال و جاه و تقليد و تعصّب دنيا .
در مدرسه فيضى نبود بر در زن * رندانه به ميخانه درآ ساغر زن
خواهى نشود نامهء اعمال سياه * آتش به دوات و قلم و دفتر زن